<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[۰]]></title>
		<link>http://pirhanpari.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/20/post-274/</link>
					<description><![CDATA[<p>+ بعد حالا هی میگن تو چرا اعصاب نداری تو چرا هی تند و تند و تند تن صدات میره بالا ، چرا نمیشه مث آدم باهات حرف زد و حرف خوش شنید !!<br />نه آخه انصافه این ؟!!!<br />ام روز صب دیدم بابا هی داره میره دور و ور یخچال هی بی قراره انگار ، مث آدمایی که یه چیزی میخوان ، بعد حالا بنا به دلایلی یا روشون نمیشه بگن :دی ، یا اینکه فک میکنن گفتن یا نگفتنش فایده ای نداره ها ، دقیقن همونجوری !! بعد من خیلی دلم یه جوری بود و اینا ،‌گفتم بشم دختر گوگولی ِ بابا برم بگم ببینم چی میخواد ، دیدم دلش هوس <a target="_blank" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DA%A9">رنگینک</a> کرده ، ماما که نبود که درس کنیم با هم ، واسه همین بابا هی چیزی نمیگفت ، بعد من باز خواسم بشم دختر گوگولی بابا ، گفتم :غصه ات نباشه ، شما پاشو برو آفیس ، من دس به کار میشم -بلتم آخه:دی- وختی آماده شد خبرت میکنم یکی رو بفرس بیاره باست ! بابا کلـــــــــــــــــــی خوشحال و ذوق مرگ و اینا ! خوشحال خوشحال روانه ی آفیس شد و از اونور من دس به کار شدم ، خرما و هسته ی گردو که داشتیم ، آرد هم رفتم گرفتم از سوپری اِ پایین و دیگه بسم الله ، خلاصه هر جوری بود ، با این کمر ِ درد و دلم که هیجی ویجی میشد ، دونه دونه هسته ی خرماها رو آوردم بیرون و جاش هسته ی گردو گذاشتم ، همه رو قششششنگ چیدم تو دوتا بشقاب و بعدش شرو کردم اون آردشو آماده کردن و ایناااااااا ! بعدش هم قشنگ اینا رو ریختم رو خرماها و بعدی که سرد شد ، با خلال بادوم و پسته شرو کردم به اثر پیکاسو رو روش پیاده کردن :دی ی ی ی ، انگده خوشل شددددد ، اصن ماه ، بس که کدبانوام من ! بعد تندی زنگ زدم به بابا گفتم خب یکی رو بفرس محموله رو تحویل بگیره ، یه ساعت بعد دیدم آبدارچیشونو فرستده و منم اینو تحویلش دادم و یادم رف سفارشای  لازم رو بگنم بهش ، یعنی اصن نیازی ندیدم :)</p><div style="text-align: justify;">خلااااصه این و سپردم دستش و منتظر شدم بابا زنگ بزنه و تشکر کنه که من ذوق کنم و به خودم ببالم :دی ، ولی هر چی منتظر شدم زنگ نزد و داتشم غصه میخوردم که حالا از بس سرش شلوغه یادش رفته و چقده بده از کارای آدم تشکر به عمل نیاد و اینااااا ! خب خبری نشد تا اینکه همی چن دیقه پیش زنگ زده باباهه ، هر هر هر هر هر میخنده ، از اونور صدای عموهه و آرمان هم میاد که دارن میخندن !! منم اینور هاج و وااااااج موندم چی شده یعنی حالا ؟!!<br />بگو چی شده بود آخه ه ه ه ه ؟!!<br />این آبدارچی الاق بیشعور نفهم رفته بوده چیکار کرده بوده فک میکنی ؟! <br />رفته بوده این رنگینکایی که من با عرق جبین درس کرده بودمشون رو ،قاشق زده  زیرش و همچی این خرماها و آرد و اثر پیکاسوئی اِ منو با هم قاطی کرده عینهو آش که همه چیش با هم قاطی اِ ، بعد اینو خیلی شیک ریخته تو سه تا پیش دستی و رفته گذاشته جلو اینا !!! که این همونیه که پیرهن پری فرستاده !! ای بمیری ، ای کوفت ، ای مرض ض ض ض !! <br />من اعصاب ندارم دیگه ، تمام ذوقم کورررررر شد دیگه ، خیلی بد خیلی بد خیلی بد ، حالا من ه رچی بگم مگه میفهمین حال الان من چه جوریه ؟!!! نمیفهمین که ؟!! <br />الان کمر من دردش شده هزار برابر و دارم میمیرم دیگه هی بس که غرورم جریحه دار شده ، فقط اگه دست من برسه به این مرتیکه !!! بابا برگشته میگه :من میدونستم این پسره خنگه ، ولی دیگه نمیدونستم تا این حد ، بعد هم هر و کر میزنه زیر خنده ! من واقعن این وسط مظلوم واقع شدم - آه از ته دل ل ل ل ل + بغض + گریه ه ه ه ه  -<br /><br />+ این تبلیغات ِ که این بالا میاد چیه آخه&nbsp; ه ه ه ه ه ؟! از ریخت انداخته همه چی رو ! شما بی زحمت ضربدره رو بزنین تا اون ستون لینکا بیاد سر جاش تا من یه فکری به حالش بکنم !</div>]]></description>
					<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 20:26:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=274</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/20/post-274/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/19/post-273/</link>
					<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">خب حالا باز من پرده از بعضی اسرار بردارم اینجا :دی<br />من بعضی وقتا یه هویی به سرم میزنه که مثلندش حالا هفته ی بعد برم  خرید فلان چیز و بخرم !‌ فکر کردن به این موضوع همانا و سر هفته نشدن و یه هویی  خودش اومدنه اون فلان چیزه همانا !‌یعنی چی حالا ؟!!‌<br />مثلن ، من یه هویی میشه در فقر کفش به سر میبرم و اینا ، برنامه میریزم و یه هفته با خودم کلنجار میرم و هی ام روز فردا که باید برم خرید و کار و یه سره کنم ، بعد هنوز من تصمیمه رو عملی نکردم -قبلش یعنی هیشکی از موضوع خبر نداره-  یا بابا یا مامان ، با یه جعبه کفش جلوم ظاهر میشن و میگن :اینو دیدم قشنگ بود ، گفتم بخرم واست ! - من هنوز تو این موندم که چه جوری اِ که اینجوری میشه واقعن ؟!!،شاید واسه اینه که ما زیادی تو دل ِ همیم ، ها؟ -‌<br />خب حالا مچکل کار کجاس یعنی؟!!‌اینه که اصلن و ابدن مورد پسند بنده واقع نمیشه ، خب عکس العمل من چی میتونه باشه این وسط ؟!!‌که یعنی گند زده شده به برنامه ی من ؟<br />من اصن تو خونم نی که دل کسی رو ا زاین بابت که هدیه اشو دوس ندارم بشکنم ، برش میدارم ، کلی هم اون وسط میگم ، وای چه خوشله دستون درد نکنه شرمنده کردین و اینا !‌!!! بعد چی ، خب کار خودمو هم میکنم ، یعنی دیگه میرم چیزی که دوس دارم میخرم!!و یه جوری توجیه میکنم کارمو که هیشکی بهش برنخوره !!‌<br />حالا باز من تو برنامم بوده  که ساعت بگیرم و یه عطر ، بعد حالا دقیقن ،‌یعنی دقیقن بابا اینا رو آورده واسم  +یه کیف !!<br />و هر سه تاش مورد رضایت بنده می باشد است ! فقط یه مشکلی در قبال این ساعته پیش اومده ، که رنگش رو دوس ندارم که فرمودند الان مد می باشد این و دیگه حرف نباشه :ا ،رنگش نه نقره ای اِ که من دوس دارم نه طلایی اِ که من دوس ندارم ، یه چیزی ما بین این دوتا دیگه !!! که مجبورم دوسش داشته باشم :دی  <a target="_blank" href="http://i33.tinypic.com/5vbok8.jpg">+</a><a target="_blank" href="http://i33.tinypic.com/qzlsw3.jpg"> +</a> <a target="_blank" href="http://i36.tinypic.com/ftg11j.jpg">+</a><br />خلاصه اینکه الان من میتونم با خیال راحت سر بر بالین بگذارم که مجبور نیسم فردا و پس فردا رو برم واسه خرید  همه جا رو در بنوردم !! راحت و آسوده و با فراغ بال میشینم سر خونه زندگیم و اصن و ابدن هم به این فکر نمیکنم که این مغز من خیلی وخته هوا نخورده ، و نیاز بود شاید یه کم !! ولی خب حوصله ندارم من اصن :(<br /><br />+ مسنجرم پرید :(( ، حالا هر کاری میکنم نمیشه دانلودش کنم ، هی ارور میده زنده باد ebuddy فعلن-، بعدInternet Explorer ام هم از کا رافتاده و من دارم الان با فایر فاکس کار میکنم و هی دارم بد و بیراه میگم ، بس که مزخرفه :(( ! خلاصه اینکه همینا دیگه !<br />من هنوز خواب ندارم .</div>]]></description>
					<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 02:59:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=273</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/19/post-273/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/18/post-271/</link>
					<description><![CDATA[<img src="http://i36.tinypic.com/2cr2fzd.jpg" />]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 15:11:59 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/18/post-271/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/17/post-269/</link>
					<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">دیدی بعضی وقتا خیلی گشنتــــــــــــــــــه ، جوری که داری کر میشی از صدای قار و قور شیکم مبارک ؟!!!‌ بعد حالا چی؟! اصن دلت نمیخواد چیزی بخوری . یعنی من فکر میکنم بیشتر حوصله ندارم  این یک ، و اصن چیزی نیست که من دلم خیلی بخوادش ، واسه همین هی پشت گوش میندازم و این بده خب :( مامان اینجور وقتا میگه ، من اگه یه ماه تو رو بخوام تنها بذارم برم جایی ، سر یه هفته نشده میمیری از گشنگی ...!<br /> شه کار کنم حالامن؟!!- آیکون سرگشتگی ،بغض ،آخی نازی ، گریـــــــــــه-!<br /><br />  </div>]]></description>
					<pubDate>Wed, 8 Oct 2008 00:19:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=269</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/17/post-269/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خیلی خسته ام ، میخوام غر بزنم]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/16/post-268/</link>
					<description><![CDATA[<p>من میخوام به خودم فحش بدم ولی بلد نیستم ، انقده میخوام به خودم فحش بدم که دیگه دفه ی آخرم باشه شبی که فرداش تا ساعت 8 شب باید یونی باشم بشینم و تا ساعت 2:30 شب نود ببینم و بعدش انقده فکر و خیال بیاد تو ذهنم که تا دو ساعت بعدش هم خوابم نبره.<br />من الان دلم میخواد که یکی باشه الان که کار نداشته باشه ، که من برم بغلش واسه خیلی خیلی خیلی طولانی که آروم شم شاید و سرم خوب شه از این همه درد . <br />نمیخوام با کسی راجع به هیچی حرف بزنم . هی میخوام راجع به همه ی این اتفاقا فکر کنم فکر کنم فکر کنم و ببینم کجای کار میلنگه و از بس که سرم درد میکنه این فکرها همه اش فرار میکنن و من نمیتونم فکر کنم و همه اینا میشه دل نگرانی و ضعف و غصه و تلنبار میشه و من میترسم و میترسم و میترسم !<br />الان این زنیکه ی بیشعور چاق اومده مگیه تا 5 مین دیگه باید لب رو خالی کنین ، که یعنی من دیگه نمیتونم بیشتر از این تایپ کنم و باید برم .<br />چپ چپ نگاه میکنه !<br />من باید برم !<br />باید برم <br />باید برم !<br />اَه گندت بزنن !</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 7 Oct 2008 14:54:02 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/16/post-268/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/16/post-267/</link>
					<description><![CDATA[<p>عمریه غم تو دلم زندونیه <br />دل من زندون داره تو میدونی <br />هرچی بش میگم تو آآآآزادی دیگه <br />میگه من دوسِت دارم تو میدونی ... &nbsp;<a href="http://www.umahal.com/g.htm?id=1856"><strong>+</strong></a><br /><br /><font size="1">پ.ن<br />لبخند.</font></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 7 Oct 2008 09:37:30 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/16/post-267/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/15/post-266/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">دو روزه الان نسخه داروهای مامان دستمه و هنوز نرفتم بگیرم براش ، میرم یونی برمیگردم همینی که در خونه رو باز کردم یادم می افته . بیچاره مامان اصن به روم نمی آره ها ، فقط هی بداخلاق میشه ، بدون اینکه هیچ اشاره ای بکنه به اون نسخه ای که داره ته ِ کیفم لِه میشه زیر اون همه کتاب و جزوه&nbsp;.<br />دی شب با اینکه دیر وقت بود-ساعت ۸- ولی تاکسی رو یه جا نگه داشتم ، جلو یه داروخونه ای که نزدیکای خونه بود ، دیدم تا خونه که زیاد راه نیست . پولشو حساب کردم و با خودم گفتم ، خب فوقش یه ربع هم پیاده روی ، نمیکشه که آدمو. <br />حالا از تاکسی پیاده شدن من همانا و واژگون شدن کیف وسط خیابون همانا و جا گذاشتن لب کت تو تاکسی همانا. دیدم فایده نداره ، همه چی رو ول کردم پرت کردم خودمو تو خیابون ،‌با یه دس داشتم به راننده اشاره میکردم که نرو&nbsp;من هنو وسایلم تو ماشینته ، به یه دس داشتم کتابارو میریختم تو کیفم و حواسمم میخواستم جمع کنم که چیزی جا نمونه اون وسط !‌ تا اینکه بالاخره تموم شد . کیفمو یه وری انداختم و رفتم دوباره تو تاکسی اِ گوشیمو و لب کتو و کتاب آناتومی و بایو رو برداشتم و کلی تا معذرت خواهی و اینا که این همه معطلش کردم !‌بیچاره راننده هه ، به روم نیاورد ، این همه خوش اخلاق بودن معجزه ای بود ها. بس که تا حالا هر راننده تاکسی ای که دیدم انگاری که مال باباشو خورده باشی ؟!‌همونجوری برخودشونه !‌ کیفه که سنگین بود ، این یکی دستم هم دوتا کتاب داشتم قد وزن خودم + لب کت لعنتی . یعنی اصن نرمال راه نمیرفتم . <br />رسیدم جلو داروخونه ، یه هو انگاری یکی دستاشو مشت کرده باشه هی بکوبه به دلت آ ، اونجوری بودم . با دست که نمیشد در و با زکرد ، با تمام توانم تکیه دادم به در و هلش دادم تا باز شد و پرت شدم تو ! بعد دیدم حالا واسه نسخه در آوردن چه مصیبتی دارم من !‌همه چی رو ولو کردم رو زمین و حالا بگرد دنبال نسخه !‌ تا اینکه بالاخره پیدا شد ! دوباره همه چی رو آویزون کردم به خودم !و نسخه رو تحویل دادمو رفتم اون ورا واسه یه ضد آفتاب و کلی با خانومه چونه زدم ، تا بالاخره اونی که میخواسمو داد! دارم میگم من ۱۰۰ اِشو میخوام ، ۶۰ اِشو میده بهم !!‌ بسکه اینا هی فک میکنن حالیشونه !‌ بعد که رفتم حساب کنم اینا رو !‌آقاهه چون لب کتو دیده بود&nbsp;گفت ، داروسازی ؟!! گفتم:آره!!‌بعد خندید گفت پس اینا چیه دستت -کتابا رو منظورش بود- گفتم :نه یعنی نیستم هنوز دانشجوام ! یه لبخند&nbsp;ملیح تحویلم داد و گفت ، حالا چون همکاریم من بت تخفیف میدم !!‌بیچاره کلی کسر کرد و خیال منو از کم بودن پولم راحت!<br />یه ربع پیاده روی و بعدش لابی ساختمونو بعدش آسانسور و ، چشمام که بسته بود از زور بی خوابی و بسته شدن در آسانسور و یه هویی بالا رفتنش&nbsp;.یه کم گذشت&nbsp;یه هو در باز شد ، دیدم چه زود رسیدم من ام روز ، سرمو انداختم پایین و رفتم بیرون ، یه هو حس کردم خوردم به یه چی !!!‌رفتم عقب تر و بالا رو نگا کردم دیدیم ماشالله ! یه دونه از اون سیه چرده های هیکلی ِ قد بلند واساده جلوم ! برگشتم دیدم ای بابا این که طبقه ی ۶ اُمه تازه !‌اخمامو کردم تو هم و برگشتم تو آسانسور و اصن هم به رو خودم نیاوردم که مثلن این بیچاره واساده اونجا و معذرت خواهی میکنه ازم !‌<br />بس که شعور ندارن ! وقتی میخوان برن پایین ،دکمه های بالا و پایین رو با هم میزنن و اصن هم فکر نمیکنن شاید یکی مث من که خسته است و جان در بدن نداره چشماشو بسته اون تو و منتظره برسه خونشون و داره میره بالا و با این کار احمقانه اشون ممکنه فکر کنه چه معجزه ای شده که&nbsp;چند ثانیه زودتر داره میرسه&nbsp;&nbsp;، و بعد ببینه که نععععع !‌اصنم اینجوری نیس !<br /><br />همممممممممممممم ! کلی تا خسته بودم و ام روز نرفتم یونی و موندم خونه زهر این همه خستگی بره از تنم ، بعـــــــــــــــــله دیگه!</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 6 Oct 2008 15:45:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=266</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/15/post-266/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/15/post-265/</link>
					<description><![CDATA[<p>لا اقل یه بار بی انصاف<br />یه سلاآآآمی <br />یه کلاآآآآمی</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 6 Oct 2008 15:22:35 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/15/post-265/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/14/post-264/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">حتا تو با این&nbsp;خنده ی&nbsp;مسخره ات و اون همه&nbsp;پاییز که ریخته زیر پات هم نمیتونی حال منو خوب کنی !</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 5 Oct 2008 09:15:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=264</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/14/post-264/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/12/post-263/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><img hspace="0" src="http://i38.tinypic.com/2u7y3o6.jpg" border="0" /><br />دیگه خیلی وقته ،‌وقتی دلم گرفته&nbsp;و&nbsp;حالم خوش نیست ،نمیرم سراغ گوشیم و اسم آ رو نگا کنم و بعدش یه هویی حس کنم چه خوبه الان با صاحب این اسمه حرف بزنم و آروم بشم . خیلی وقته دیگه دلم واسه کسی تنگ نمیشه اونقدی که بخوام عکسشو بذارم جلومو نگاش کنم و گریه کنم&nbsp;و به این فک کنم&nbsp;که چه خوب بود اگه الان اینجا بود . خیلی وقته هی دارم فرار میکنم از هر چی اتفاقای بد ِ قبلناس ، همونایی که حالم و بد میکنه ، همونایی که فکر کردن بهشون کلافه ترم میکنه . خیلی وقته دیگه ، به کسی اعتماد نمیکنم ، که بخوام براش حرفایی رو بزنم که نباید ، رازهایی رو بگم که نباید .توی همین چند وقت فهمیدم ،‌بزرگترا با همه ی بزرگیشون بعضی وقتا احمقانه ترین کارها رو میکنن که برای اینکه بخوایی توجیهشون کنی فقط باید چشماتو ببندی و باز هم فکر کنی که بزرگن و هر کاری که بکنن درسته . و جیک نزنی و اصلن نخوایی ریشه یابی کنی . چون یا به این نتیجه میرسی که این همه مدت کور بودی و کر و نفهم ،‌که از همون اول متوجه نشدی ، یا اینکه فکر کنی چقدر همه چی بیخود و الکی و پوچه ، که با تکرار یه اشتباه نه چندان بزرگ ،‌ممکنه یه اتفاقایی بیفته که حرمت خیلی چیزا بره زیر سوال و تو همه اش مات و مبهوت باشی و گیج و منگ.تار ببینی همه چی رو ،‌حتا با عینک . <br />بعضی وقتها به این فکر میکنم که چقدر ناشکر بودم من و هستم هنوز . که این همه شرایط خوب هست دور و برم و من همیشه دارم به این فکر میکنم که چقدر دستم کوتاهه از دوست داشتنی های خودم .<br />&nbsp;من بعضی وقتها یادم میره&nbsp;.من زود&nbsp;فراموش میکنم .</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Oct 2008 00:30:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=263</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/12/post-263/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عقل و هوش از کف برفتگی]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/11/post-262/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">آقا جان <br />بروید ویندوزتان را ویستا کنید -اگر&nbsp;نبوده و نیست تا به ام روز&nbsp;-<br />یاهو مسنجرتان&nbsp;را هم نیو کنید - 4 ویندوز ویستا - که بیسیار بیسیار بیسیار -به توان اِن- جیگر وسُو&nbsp;اینترستینگ و نفس گیر&nbsp;میباشد .<br />که نفس من گرفته از اون موقع تا الان&nbsp;، که جل الخالق&nbsp;، جل&nbsp;الخالق&nbsp;.<br /><br />پ.ن<br />باشد که رستگار شوید !</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 2 Oct 2008 20:38:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=262</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/11/post-262/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/11/post-261/</link>
					<description><![CDATA[<p>من چشمهام خوب شد خـــــدا ، مرسی :) <br />من چشمهام خوب شد صورتی ، مرسی :) </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 2 Oct 2008 01:45:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=261</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/11/post-261/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/08/post-260/</link>
					<description><![CDATA[<p>کادوهای&nbsp;غیر منتظره ی قشنگ قشنگ و ذوق مرگی&nbsp;های در حد توان من&nbsp;نیست توضیح بدم های ِ ، باز هم من /&nbsp;دونخطه دی ی ی ی ی &nbsp;!</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 22:31:49 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/08/post-260/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زیبای خفته]]></title>
					<link>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/07/post-258/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">کتاب داستان رو گرفته دستش ، تند تند تند رفته سمت خواهری میگه:ببین این نوشته زیبای خفته !<br />من یه هویی مث برق گرفته ها ، برمیگردم ببینم این کتابه چیه؟!!آخه همچی کتابی نداشتیم که .بعدشم این که بلد نبود فارسی بخونه ، فقط حروف الفبا رو بلده . <br />آروم میرم بالا سرشون ،‌میبینم کتابه رو گرفته&nbsp;دستش&nbsp;،انگشتشو گذاشته رو اسم ِ کتابه&nbsp;داره از روش میخونه:&nbsp; ز ز ز ز یبا ، ز ز ز یبا ا ا ا&nbsp;&nbsp; ژ ژ&nbsp; نه نه ، خ خ خ خ فت ه !‌ اون یکی هم زل زده به دهن این ببینم چه جوری داره میخونه از روش&nbsp;، بعد تازه همراهی هم میکنه&nbsp;. <br />اسم کتابه&nbsp;::زشت و زیبا :: بود&nbsp;.<br />من موندم این اسمو از کجاش در آورد این فسقلی&nbsp;، زیبای خفته !!!</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 20:25:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://pirhanpari.blogsky.com/Comments.bs?PostID=258</comments>
          <guid>http://pirhanpari.blogsky.com/1387/07/07/post-258/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
