پیرهن پری

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387,04,24
خوب آخرش که چی ؟!!
+ 14:58 ~ .
1387,04,22
کآش بودی تا برایت فروغ بخوانم ...
+ 00:27 ~ .
1387,04,21

اونقدر ننوشتم که یادم رفته چه جوری شروع میکردم وقتی میخواستم بگم دلم گرفته . اونقدر ننوشتم که یادم رفته کل حالم رو خلاصه کنم توی یه جمله ی ۴ کلمه ای . اونقدر ننوشتم که غم باد گرفتم . دفترچه ها رو باز کردم و می خونمشون و میگم ،اینا رو من نوشته بودم یعنی ؟!!‌چه جوری مینوشتمشون ؟!! این کلمه ها از کجا می اومدن . این حس کجاست که دیگه نیست که من آروم نیستم که شدم مث این دیوونه هایی که فقط دور سر خودشون میچرخن و میخندن و فراموش میکنن . من فقط خودم رو میزنم به فراموشی و این بده ، خیلی بد .
من خوب نیستم هیچ ، می فهمی ؟!!

+ 12:34 ~ .
1387,04,11

من چند سال پیش دوست داشتم نقاش کتاب کودکان باشم . قرار هم بود از دومین کتاب الی  شروع کنم  .طرح هاش رو آماده کرده بودم . الی خوشحال بود ، من هم .
ولی نمیدونم چرا هیچ وقت کتاب دوم الی منتشر نشد و هیچ وقت طرح های من به سر انجام نرسید و من نقاش کتاب کودکان نشدم .

پ.ن
یادم رفته بود . با دیدن این عکس پایینی دوباره یادش برگشت .تلخ بود ولی .
گریه کردم.

+ 00:29 ~ .
1387,04,10
خُب اسپانیا هم قهرمان شد .

پ.ن
در پوست خود نگنجیدگی
+ 01:56 ~ .
1387,04,09

خواب فاطی رو دیدم دیشب .
ام روز ظهر زنگ زد خودش . گفت خوابمو دیده بوده دیشب.
کآش واسه همه همینجوری بود . خوا ب هرکی رو میدیدی ، همون لحظه تو هم تو خوابش بودی ، بعد دلش تنگت میشد و فردا ظهرش ، اصن نه ، همون لحظه بیدار میشد و  گوشی رو بر میداشت ، شماره اتو میگرفت و صداشو میشنیدی که داره میگه:خوابتو دیدم ، دلم برات تنگ شده .

+ 20:02 ~ .
1387,03,31
صد و بیست و هشت

تو !
یعنی یک ناهنجاری ِ بزرگ
یک ناهنجاری بزرگ ِ لاینحل ...

+ 16:24 ~ .
1387,03,31

چقدر بزرگ شدی تو ، چقدر مَرد شدی پسر ، دیگه روم نمیشه تو چشات زل بزنم ، دستت بندازم ، مسخره بازی در بیارم . شاید تو فهمیدی وقتی داشتم خودمو پشت سر بابا قایم میکردم که مجبور نباشم خیلی صمیمی سلام کنم ، واسه همون اومدی مث سه سال پیش بغلم کردی ، اون لحظه من گم شدم تو بغلت . من ِ کوچولو .
پیشونیمو بوسیدی و گفتی :همونقدی موندی ...! :)
تو ولی نه !‌
بزرگ شدی ، طولی - عرضی - قلبی ... !

+ 16:15 ~ .
1387,03,30
به این زودی شد سه ماه ...!
+ 01:07 ~ .
1387,03,22
نوستالژی

وای وای وای
فک کن!
رفتم عکسای سوم دبیرستانو از تو آلبوم کشیدم بیرون ، بعد با دونه دونه اشون خندیدم ، بعد دلم گرف ، بعد غمباد گرفتم ، بعد هم های های گریه کردم ، وای وای من دلم تنگ شده تنگ شده تنگ شده...
یادمه یه بار من و فرووو گیر داده بودیم به یکی از خواننده های پی ام سی ، که مجاز بود هم فک کنم آهنگش ، بعد کلیپش اینجا پر شده بود ، بعد ما فک میکردیم این اینجاس دیگه لابد ، بعد خودمونو به آب و آتیش زدیم یه نشونی ازش بگیریم ،ههههههههههههه=)) ، یادمه با یه بدبختی شماره ی پی ام سی رو گیر آوردیم ، بعد فروو زنگ زد ،از اونا بود که کم نمی آورد ، بعد همیشه یه چی تو آستینش داش که بار طرف کنه ، زنگ زد ، بعد گذاشته بود رو اسپیکر ، بعد سلام احوالپرسی و اینا اسم خوانندهه رو گف ، بعدش گف ببخشید میشه آدرسشو بدین به ما=)) ،‌وااااای خدا ما چه گده خر بودیم =)) ، بعد خانومه گف : ببخشید ما که آدرس خواننده ها رو نداریم ، بعد فرووو گف :یعنی چی خانم ؟!!‌کلیپش داره از شبکه ی شما پخش میشه ؟!!‌ خانومه گفت:ببینید این کلیپ ها از طرف کمپانی برای ما ارسال میشه، ما که نمیدونیم آدرسشون کجاس ، فروو برگش گفت:خوب پس لطفن شماره اشو بدین !!‌ من مطمئنم خانومه از اونور رو به موت شد از تعجب ، برگش گف:خانم من دارم میگم ما اطلاعی نداریم از خواننده ها ، فروو گف:حتا آی دیشو هم ندارین ؟!!‌ من و الی از اینور غلط میزدیم از خنده یعنی آ ،خانومه گفت:نه خیر ، فروو گف:خوب شماره ی کمپانی رو بدین ، خانومه دیگه اعصابش داش خورد میشد گف:مزاحم نشید خانم ، من چه میدونم شماره ی کمپانی چنده . فروو که ناامید شده بود برگش گف:من که میدونم دوس دخترشی ، من که میدونم اونجات داره میسوزه ، من که میدونم ... !‌ خانومه نمیدونم چی گفت و بعد قطع کرد =)) ، حالا من و الی دیگه نابـــــــــــــود از خنده ، فروو هم دید کاری نمیتونه بکنه همراهی کرد ... اصن قیافه ی فروو دیدنی بود وختی داشت با خانومه حرف میزد ، دس به کمر ،‌اخماش تو هم ،‌همچی طلبکار ر ر !!‌ =))

یادش به خیر ... !
الان اصن نمیخوام یادم بیاد ،‌اصلن !! وقتی یادم میاد خنده ام میگیره ، بعد یه چیزی محکم گلومو میچسپه،اشکام میریزه :(

+ 02:27 ~ .
1387,03,21



دلم تنگ شده واسه روز جمعه ،
بریم با هم بیرون
برام پاستیل بگیر
من خوشحال بشم ... !
چرا انقده گیر میدن ها ؟!! چقده داش خودشو جر میداد خانومه که داری چی کار میکنی ، یعنی واقعنی فک کرد من دارم پاستیلا رو با دوربینه میدزدم یعنی ؟!! بعد تو از اونور داشتی سرشو گرم میکردی من بتونم عکس بگیرم٬ بعد یه هویی اون یکی خانومه اومد و مچمو گرف ، گف واسه چی میخوایی عکسا رو ، گفتم هیچی همینجوری ؟!! گف ببینم چی گرفتی ؟!!‌عکسا رو نشونش دادم ، گف دیگه بسه ،‌ ما اجازه نداریم ، ببین چقد احمق بود ، با اون چشای بادومیش ، وای وای وای که چه گده من بدم میاد از اینا - عُق - ... !
همه ی عکسا رو دارم هنوز ، دوس داشتم اون روزو  ، پاستیلا تموم شدن ، بریم با هم بیرون ،‌برام پاستیل بگیر ، من خوشحال بشم ... !

+ 18:49 ~ .
1387,03,20
کوفتگی

صندلی رو ازکنار پنجره خر کش میکنه میارتش جلو آینه ، میشینه اونجا ، اول موهاشو جمع میکنه پشت سرش ، بعد پا میشه و میره سر کشوی روسری آی من ، اون روسری سبز حریره رو برمیداره و میندازه روسرش ، بعد بال هاشو میبره پشت گردنشو گره میده ، از تو کشو نخ برمیداره و بعد نمیدونم چیکار میکنه ، چند دور میچرخونه دور انگشتش ، یه ورشو هم گره میده به پایه ی میز ، بعد ... ،اون داره صورتشو بند میندازه ، من دردم میگیره و هی جلو چشامو میگیرم ، میگه:دیوونه .
میرم پیش مامان ، با هم چایی میخوریم و یه کم غیبت میکنیم ، میخندیم ، دلم براش تنگ شده،از وقتی دارم دفتــ.رچه ی ممنوع رو میخونم بیشتر دلم براش تنگ میشه ، حس میکنم یه کم شبیه والریاس ،یعنی الان فک میکنم همه ی مادرا شبیه والریان فقط شاید کمی فقط کمی فرق داشته باشن ، دلم میگیره ، حرفاش که تموم میشه میام بیرون ، یه چرخی میزنم ، برمیگردم تو اتاقم ، هنوز نشسته جلو آینه ، نصف صورتش سرخ شده و انگار ورم کرده ،میشینم همونجا تا کارش تموم شه ، یه کاسه ماست میارم ، میره رو تخت دراز میکشه و من آروم آروم صورتشو با ماست نقاشی میکنم ،یه سیبیل کلفت ، بعد رو لپاشو گل گلی میکنم  و بعد یه هو مث دیوونه ها کاسه رو خالی میکنم رو صورتش و گند میزنم به روسری و پتو و ملافه هام ، جیغ میزنه ، در میرم با اون قیافه دنبالم میکنه پشت سر مامان قایم میشم ، مامانه قش قش میخنده ،خجالت میشکه و میره صورتشو میشوره ولی هنوز قرمزی پوستش نرفته ، نگرانه ، نگران اینه که نکنه تا ساعت ۱۱ که قراره اونا بیان هنوز صورتش خوب نشده باشه .خیلی احمقه ، خیلی ...
باورم نمیشه به این زودی همه چی رو یادش رفته ، اصلن باورم نمیشه ... !

+ 17:58 ~ .
1387,03,09
صد

کم شد ، شرّ امتحانها از سرم ، از خوابم ، از زندگیم...


پ.ن
من رفتم بخوابم .

+ 15:21 ~ .
1387,03,02
black & white



ادامه اش رو برو ادامه ی مطلب ببین :دی


ادامه‌‌ی مطلب
+ 13:18 ~ .
   1      2      3   >>