پیرهن پری

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387,05,08

تنها تب است ، تب تند که باعث میشود دیگران بفهمند من به راستی بیمارم...ولی متاسفانه من به ندرت می توانم تب کنم. هر چه کم تر تب می کنم بیشتر تنهایی می کشم . هیچ کس هم باورش نمی شود. شبانگاه وقتی روی تخت خود دراز می کشم درست همین خستگی است که به من آرامش می بخشد ،در این خستگی نوعی سعادت حس میکنم که مرا به خواب می برد ، شاید هم دلیل آنکه می خواهم هر جور که باشد بدون استراحت کار کنم واقعن همین باشد که می ترسم خستگی ،سر چشمه ی خوشبختی را از دست بدهم .

دفترچه ممنوع
آلبا دسس په دس

+ 01:25 ~ .
1387,04,10
راز
به کلاغ ها گفته ام
گفته ام که کسی را دوست میدارم
گفته ام که به کسی نگویید که کسی را دوست می دارم
و به شما گفته ام که به کلاغ ها گفته ام که کسی را دوست میدارم
و به شما گفته ام که به کلاغ ها گفته ام که به کسی نگویید که کسی را دوست میدارم...
و حتا به کسی که دوست میدارم
گفته ام
که به کلاغ ها گفته ام
که به کسی نگویید
که کسی را دوست میدارم




حدیث لزرغلامی
koo.blogfa
+ 02:37 ~ .
1387,03,29
-کجا میری حالا ؟!!
+فیلم جدیده ی جکی جانو دیدم ،‌الان دارم میرم باشگاه ...
- هههههه، پارک ژوراسیک میدیدی کجا میرفتی ؟!!
+ باغ وحش . ها ها ها ها

برگرفته از فیلم ۴ در ۳  - عددها  از چپ به راست خوانده شود -
+ 01:32 ~ .
1387,03,04
نود و هشت



چه راه دور!
چه راه دور بی پایان!
چه پای لنگ!
نفس با خسته گی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ!
چه راه دور
چه پای لنگ!

احمد شاملــــ.و

+ 02:13 ~ .
1387,03,02
نود و شیش

حس‌های خوب را هم می‌شود بزرگ کرد، ولی نمی‌دانم چه مرگ‌مان است که غم‌گراییم این همه. که نمی‌توانیم از شادی‌های‌مان لذت ببریم و آن‌قدر، با واژه هم که شده، بزرگ‌شان کنیم که بال در بیاوریم و وقتی بال‌هایمان به ابرها می‌سایند، از آن خنده‌های شیطنت‌بار پیروزمندانه بزنیم که «رضایت، به این می‌گویند رضایت»

+ Durtarha.blogspot

+ 16:03 ~ .
1387,02,29
نود
آدم ها مثل درخت ها بودند . یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بها ردیگر حس میشد .بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مُردند و همین یک بار چه فاجعه ی دردناکی بود.

سمفــ.ونی مردگان
عباس معــ.روفی
+ 21:46 ~ .
1387,02,19
هفتاد و نه
او قادریست که چون حُکم نافذش به ایجاد ِ چیزی تعلق گیرد ، گوید ::موجود باش :: بی درنگ آن چیز موجود میشود ....

سوره ی ِ مریم
آیه ۳۵

+ 16:00 ~ .
1387,02,05
من دریا نیستم
اشتباه گرفته‌اید
من دریا نیستم
نه قطبی
نه استوایی
از هیچ نوعش.

...

مگر می‌شود آدم
در دوره‌ای دریا باشد
و بعد از یادش برود.
من اگر مترسک هم شده بودم
سیاهی کلاغ را با خود
به گور می‌بردم.

حرفم را باور نمی‌کنید
دست‌های بی‌جزر و مدم را نگاه کنید
یا نقشه‌ی رنگی دنیا را
که بر دیوار پشت سرتان
آویخته‌اید.

اگر کوچک‌ترین اثری از من
در آن یافتید
پیراهنم را درمی‌آورم
و دریا می‌شوم.

دوربین قدیمی --- عباس صفاری
+ 21:15 ~ .
1387,02,04
Forgive Persepolis Penalty
+ 19:56 ~ .
1387,02,01
چهل و دو

نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی ، درخت دو تا میشود.پاهای من  هم  چهار تا میشود، زلزله هم می آید ، اورهان هم مست می کند . با یک انگشت همه ی دنیا را می شود تکان داد .صورتم را نزدیک آینه بگیرم و با صدای بد بگویم حرامزاده ، حرامزاده. با صدای ته حلق ، حرامزاده ، بیا حلالت کنم . حلال حلال من به آسمان است .

سمفــ.ونی مــ.ردگان
عبــ.اس معــ.روفی

+ 20:06 ~ .
1387,01,29
سی و هفت

روی تیر چراغ برق نوشته بود اطلاعیه ، به یک شریک خوش نَفَس احتیاج است .آدرس ، خیابان شاه اسماعیل ، کوچه ی قره سو ، جنب آجر فشاری ، کارخانه ی بادکنک سازی حقیقت. دم ظهری یک توک پا رفتم آن جا ، گفتم منم . گفت تو کی هستی ؟! گفتم شریک خوش نَفََس . گفت سرمایه از من ، کار از تو . از همان روز شروع کردم و تا شب بشود صد و چهل و پنج بادکنک را باد کردم و ترکاندم . گفت چرا همچین کرده ای پسر ؟!‌ گفتم همیشه با باد ِ‌آخری می ترکد ، یادت باشد یک فوت مانده به آخر ، نخ ببندی . زد تو گوشم ، یکی این طرف.


ســ.مفونی مــ.ردگان
عبــ.اس معـ.روفی

+ 22:09 ~ .
1387,01,24
بیست و هشت
 پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد ، تنهاست .نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد .


سمـ.فونی مُـ.ردگان
عبــ.اس معروفی
+ 13:58 ~ .
1387,01,19
پانزده


[ حسن یک نامه را به امیر می‌دهد.]
امیر: این چیست؟
حسن: رحیم‌خان اینو برات گذاشته.
[ امیر نامه  را باز می‌کند و نگاهی به آن می‌اندازد.]
امیر: خوشش آمد.
حسن: از چی خوشش آمد؟
امیر: از داستان‌ام.
حسن: معلوم بود که خوشش می‌آید. تو قصه‌های خوبی می‌گی.
امیر: "براوو" گفته، "براوو"
حسن [با تعجب]: "براوو"؟!
امیر: می‌فهمی "براوو" یعنی چی؟
حسن: نه.
امیر: "براوو" به ایتالیایی بعنی "آفرین"
حسن: قصه‌ی چیست؟
امیر: قصه‌ی یک مرد است که یک پیاله‌ی جادویی پیدا می‌کند و یاد می‌گیرد که اگر در آن گریه کند، اشک‌هایش تبدیل به مروارید می‌شود. او بسیار فقیر بود. فهمیدی؟
[ حسن با آن نگاه کودکانه‌ و معصومانه‌اش، سرش را به معنای فهمیدن تکان می‌دهد؛ امیر ادامه می‌دهد] در آخر قصه اون مرد بر روی یک کوه مروارید نشسته بود با یک خنجر خون‌آلود در دستش و جسد زنش در بغلش.
حسن: او را کشت؟
امیر: ها حسن.
حسن: برای این‌که گریه‌اش بگیرد و ثروت‌مند شود؟
امیر: آره. تو بسیار هشیار هستی!
[ قیافه‌ی حسن در هم می‌رود]
امیر: چی شد؟
حسن: هیچی امیر آقا. صُبونه‌تون تموم شده؟
امیر: چی شد؟
حسن: اجازه می‌دهی درباره‌ی قصه یک سؤالی ازتون بپرسم؟
امیر: معلومه.
حسن: چرا باید اون مرد، زن خود را می‌کشت؟
امیر: به خاطر این‌که هر دانه‌ی اشکش به مروارید تبدیل می‌شد.
حسن: اونو فهمیدم. ولی چرا برای این کار، یک پیاز رو پوست نکنْد؟



یکی از سکانس های فیلم بادبـ.ادک بـ.از
از وبلاگ : Durtarha.blogspot
+ 18:43 ~ .
1387,01,19
دوازده
می خواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم ، ولی هر کس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است ...


نوشته ی پشت جلد کتاب دفتـ.رچه مـ.منوع
آلبا دسس پـ.ه دس
+ 00:50 ~ .