
![]() |
![]() |
![]() |
تنها تب است ، تب تند که باعث میشود دیگران بفهمند من به راستی بیمارم...ولی متاسفانه من به ندرت می توانم تب کنم. هر چه کم تر تب می کنم بیشتر تنهایی می کشم . هیچ کس هم باورش نمی شود. شبانگاه وقتی روی تخت خود دراز می کشم درست همین خستگی است که به من آرامش می بخشد ،در این خستگی نوعی سعادت حس میکنم که مرا به خواب می برد ، شاید هم دلیل آنکه می خواهم هر جور که باشد بدون استراحت کار کنم واقعن همین باشد که می ترسم خستگی ،سر چشمه ی خوشبختی را از دست بدهم .
دفترچه ممنوع
آلبا دسس په دس

چه راه دور!
چه راه دور بی پایان!
چه پای لنگ!
نفس با خسته گی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ!
چه راه دور
چه پای لنگ!
احمد شاملــــ.و
حسهای خوب را هم میشود بزرگ کرد، ولی نمیدانم چه مرگمان است که غمگراییم این همه. که نمیتوانیم از شادیهایمان لذت ببریم و آنقدر، با واژه هم که شده، بزرگشان کنیم که بال در بیاوریم و وقتی بالهایمان به ابرها میسایند، از آن خندههای شیطنتبار پیروزمندانه بزنیم که «رضایت، به این میگویند رضایت»
+ Durtarha.blogspot
نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی ، درخت دو تا میشود.پاهای من هم چهار تا میشود، زلزله هم می آید ، اورهان هم مست می کند . با یک انگشت همه ی دنیا را می شود تکان داد .صورتم را نزدیک آینه بگیرم و با صدای بد بگویم حرامزاده ، حرامزاده. با صدای ته حلق ، حرامزاده ، بیا حلالت کنم . حلال حلال من به آسمان است .
سمفــ.ونی مــ.ردگان
عبــ.اس معــ.روفی
روی تیر چراغ برق نوشته بود اطلاعیه ، به یک شریک خوش نَفَس احتیاج است .آدرس ، خیابان شاه اسماعیل ، کوچه ی قره سو ، جنب آجر فشاری ، کارخانه ی بادکنک سازی حقیقت. دم ظهری یک توک پا رفتم آن جا ، گفتم منم . گفت تو کی هستی ؟! گفتم شریک خوش نَفََس . گفت سرمایه از من ، کار از تو . از همان روز شروع کردم و تا شب بشود صد و چهل و پنج بادکنک را باد کردم و ترکاندم . گفت چرا همچین کرده ای پسر ؟! گفتم همیشه با باد ِآخری می ترکد ، یادت باشد یک فوت مانده به آخر ، نخ ببندی . زد تو گوشم ، یکی این طرف.
ســ.مفونی مــ.ردگان
عبــ.اس معـ.روفی
