پیرهن پری

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387,04,24

این خواهری اومده مث جنازه کل عرض تخت منو گرفته ، همچی هم خوآآآآآآآب ، دلمم نمی آد تکونش بدم ، میترسم بیدار شه یه هویی بعدشم واویلاس.
چون عرض تخت رو احاطه کرده کاملن ، طول تخت بلا استفاده میشه کلن . یعنی هر جوری فک میکنم میبینم نمیشه کاریش کرد .میمونه فقط رو زمین :((

- بنده الان یک عدد خواب ندار تخت ندار آدم دلش براش بسوزه هستم نقطه

+ 02:19 ~ .
1387,04,22

بعد از حدود دوازه ساعت آلاخون والاخون بودن ، دراز کشیدن روی تخت و چای + تویکس ، خیلی می چسپد ، آنقدر زیاد که من را یارای نشسته تایپ کردن نیست .

+ 17:17 ~ .
1387,04,22
چه حآآآآآآآآآآآآآآالی میده وقتی یکی رو که واساده لب استخر و داره فکر میکنه بپره توش –شیرجه بزنه ، با سر بره ، با پا بره ، کله معلق بزنه   یا بی خیال شه -  رو از پشت هل بدی اون تو، بعد هم که داره اون وسط بال بال میزنه و فحشت میده قهقهه بزنی از ته دل ُ از اون بالا براش شکلک در بیاری و احساس خیلی پیروزمندانه بهت دست بده  .
+ 17:14 ~ .
1387,04,21

تو ماشین نشستیم ، یه هو مامانه میگه :‌اِ پیرهن پری ، این خانومه داره گریه میکنه . برمیگردم پیدا کنم اون خانومه رو که داره گریه میکنه نمیبینمش ،یه هو کله امو میگیره میکشه طرف خودش بعد هولم میده از شیشه ماشین بیرون - در تمام این مدت من لال ِ‌این حرکاتش یعنی - میگه ، اوناهاش داره میره .- پشت به ما داره راه میره -، برمیگردم سر جام میشینم ، یه کم گردنمو اینور اونور میکنم چون واقعنی نزدیک بود سرم از تنم جدا بشه . برمیگردم بهش نگا میکنم میبینم هنوز داره بیرونو نگا میکنه ، میگه آخی دیدیش ؟!!‌میگم:نه مامانم جانم ، پشتش به من بود خُ ،‌چی رو ببینم . میگه : آخی ببینش ،‌یه کاغذم دستشه ، ببینم این ورا بیمارستانی چیزی نیست ؟!! من در عجب اینم که یهنی چی ؟ چه ربطی پیدا میکنه به بیمارستان این ؟!! میگه :‌ این کاغذ دستشه ، شاید مریضه نه ؟!! من: هااا ؟!! میگه:شاید مریضه الان داره از بیمارستان میاد . آخی پیرهن پری دلم براش سوخت ، شاید بهش گفتن داره میمیره الان ناراحت اون بود ها ؟!!‌آخی بیچاره خانومه ، بچه هاش چیکار میکنن دیگه؟!! شوهرش !!‌آخی ... !
این روزا نه تنها من ، بلکه مامانه هم آب روغن قاطی کرده . تخیلاتش با سرعت نور در حال گسترش یافتن هست و این دل رحمیش که منو کشته . بچه فقیر میبینه تو خیابون دو ساعت وامیسه زل میزنه بهش آخی آخی میکنه ... !هر چی آدامس و شوکولاه میاره میذاره کف دست بچه هه .
باباهه که اعصاب نداره یه هو میبینی از کوره در میره داد و بیداد راه میندازه ...نه آخه که این مامانه اصن براش مهم نیست الان ما تو راهیم ، اصنم وقت نداریم . ممکنه بابا دیرش بشه ، به کارش نرسه یا هر چی ... !‌با کمال خونسردی کارشو میکنه .. .!

+ 22:34 ~ .
1387,04,21

خانومه میگه من وقتی شوهرم میره مسافرت کلی زیخ میشم !
مامانه : چی میشین ؟!!
خانومه: زیخ میشم !
مامانه خانومه رو نگا میکنه میگه سیخ میشین یعنی ؟!! بعد رو به من میگه :واااای پیرهن پری یعنی چی ؟!!
من:نه مامان میگه جیغ میشم ... !
مامانه: نه نه اینا س رو ز تلفظ میکنن (من واقعن در عجب این استدلال مامانه ام ) .
خانومه:نه نه زیخ میشم !
من:خوب یعنی چی میشین ؟!!
خانومه:زیخ دیگه.
من:خوب میدونم زیخ میشین ، این زیخ شدنه یعنی چی ؟!!‌
خانومه: فکر بکنم یعنی دپرس میشم .. !
من:آآآآآآآآآ یعنی دلتنگ میشین !!!! ‌اوکی اوکی ... !

پ.ن
حالا هی با مامانه یادمون میاد هی کرکر میخندیم ،‌اتفاقه خیلی وقته پیش افتاده ،‌من و مامانه حوصله مون که سر میره میشینیم خاطره های با مزه رو دوباره نبش قبر میکنیم ، بعد کر کر کر میخندیم تا حال و هوامون عوض بشه :دی .

+ 22:22 ~ .
1387,04,21
الی میگه : شیمی آلی رو افتادم L
میگم : بگی افتادم صد شرف داره به اینکه بگی  با دی قبول شدم ... !
الی: =)) چه باحال =))

من واقعن هیچ گونه حالی ندیدم تو این یه جمله ی خودم ! همه اش زهر حال بود ... !
ببین ! هیششششششکی منو درک نمیکنه چی دارم میگم ، هیشششششکی آ
+ 12:15 ~ .
1387,04,21

ام روز رفتم خرید مثلن خیر سرم . وقتی پا میشی میری تو یکی از فروشگاهها ، همینجوری فقط محض نگا کردن که ببینی چیزی آیا ممکن هست که چشتو بگیره که بخوایی بخریش یا نه !؟!! –اونم خرید کردن من که پیر همه رو د رمیارم :دی ، یه هو میبینی بعد کلی وارسی کردن ، اوکی رو میدم که خوب خوبه ، بعد در حالی که این تو سبده و سبده تو دست اون خانومه است و اون خانومه میره میذاره رو میز کشر ، پشیمون میشم میگم نمیخوام :دی، حالا واساده چشاش قلمبه زده بیرون میگه چراااااااااااا؟!!! میگم:خوب نمیدونم ، نمیخوام -  خوب برگردیم به بحث قبلی  ، بعد یه لشکر آدمی که اونجا کار میکنن میریزن سرتو و قدم به قدم باهات میان و اون زاویه ی دیدت رو کنجکاوانه ردیابی میکنن و تا ببینن چشمت الان داره چی رو میبینه ، بعدی که فهمیدن میرن هر شونصدتا رنگشو میارن و مث کنه میچسپن بهت . یعنی انقده حالم بد میشه . انقده حالم بد میشه که میخوام تک تکشونو بگیرم بزنم .
بعد اخم میکنم ا زاونجا میزنم بیرون . بعد هم مث بلانصبت سگ پشیمون میشم  . چون چیزای خوشل خوشل داشتن اونجا
L و من بی نصیب اومدم بیرون .... !
هی روزگاااار هی .

+ 12:10 ~ .
1387,04,21

من هر روز که میرم خرید از قبلش برنامه میریزم که سفارش بچه ها رو یادم نره . وقتی برمیگردم خونه تازه یادم میفته که اووووووووووه لیست و کجا گذاشته بودم ؟!! در همین افکار ولو میشم رو تخت و ZZZZZZZ 
 
بعد این دوباره میره تا فرداش که باز برگشتم خونه .
واقعنی من این لیست و کجا گذاشتم یعنی ؟!!

+ 12:06 ~ .
1387,04,21

دی روز من 10 ساعت تمام راه رفتم فقط ، راه که نه ، دور سر خودم چرخیدم ، خسته که شدم دور سر ماما چرخیدم ، خسته که شدیم دور سر بابا چرخیدیم ، خسته تر که شدیم باز دور سر هم چرخیدیم .
همه خسته ایم و هیچ کاری  هم نمیشه کرد . بابا خودش فهمیده . عصبیه و با هر سوالی از کوره در میره و داد میزنه و مثلن میخواد بگه حق با اونه که نیست و به خاطر چیزهای بی خود و الکی داد و بیداد راه میندازه.
خسته ام و کلافه . دلم میخواد اون آق ممدشونو بگیرم و تا حد مرگ بزنمش که چرا انقدر کار ما رو عقب انداخت.

+ 12:03 ~ .
1387,04,10

+ خسته شدم بابا،میخوام برگردم
- نه ، ببین بابا ، من برنامه ریزیم دقیق و مرتبه ، باید از رو برنامه پیش بریم .
+هآ ؟
- طبق برنامه ریزی من ، فردا رو وقت داری تا ساعت ۱۲ ظهر بخوابی .
+ هآآآآآآ !

پ.ن
یعنی الان من حدود ۱۰ -۱۲ روزه فقط شیش ساعت خواب دارم . بقیه اش رو داریم دور سر خودمون میچرخیم ، من البته با لب و لوچه ی آویزون و کوفتگی فراوان و خستگی و بی حوصله گی . با این اوصاف ، فردا تا ساعت دوازده ظهر بهشت از آن من است .
خود ِ بابا رو شما حساب کن خستگی ناپذیر یعنی شدیــــــــــــــد ها ، شدیـــــــــــــــــــــــد .

+ 23:50 ~ .
1387,04,10

درست شد
قالب وبلاگُ میگم :دی

~

رفتن بیرون همه
من موندم
نرفتم
یعنی حوصله اشو ندارم
سیریشه
فضوله
اعصاب خورد کنه
چرند بافه

+ 20:35 ~ .
1387,04,09

دلم گرفته قد ِ قد ِ قد ِ ، نداره ، قد ِ چی بگم آخه ؟!!
میگه داری خودتو لوس میکنی ، نه نه نه . دلم گرفته ، تنگه . اومدم باز برگردونم قالبو ، دیدم نمیشه ، اعصابم خورد شد . گندت بزنن .
بابا نشسته الان نیم ساعته زل زده به من، خوب اومدی اتاق من چیکار آخه؟!! این آقاهه عصرونه آورد ، گفتمش امشب فوتبال رو نشون میده تی وی تون ؟!!‌گفت آره... !‌ -این خیلی خوبه -
ویلا وایرلس نداشت ، خوبه که اینجا داره ، فردا باز داریم میریم، وایرلس هم نداریم دیگه .دوس دارم بنویسم همه اشو ، از اول تا آخر ، که چه شوق و ذوقی بود اولش و چقد خستگیه الانش ، همی الان دوس دارم برگردم خونه خودمون ، اتاق خودم ... خستمه .

+ 19:37 ~ .
1387,03,31
ماگ خشنگه

یه ماگ خوشِل ناز داشتم ، که هدیه ی الی بود ،‌سه ساله دارمش ، گذاشته بودمش تو کمدم ، بعد چن هفته پیشا این هدای ِ وروجک رفته بوده سر کمدم ، خواسته بوده این ماگ َ رو برداره ، دستش خورده افتاده زمین پخش و پلا شده ، خوب اون روز من هی بغضمو قورت دادم که مامانش نفهمه من ناراحت شدم ، گفت:آخی ، لابد هدیه ای چیزی بوده نه؟!! گفتم:اهم ، الی داده بودتش بهم :( ، ولی مهم نیست .
همونجوری که شکسته بود اینو جمع کردم گذاشتم تو کمدم باز ، دلم نیومد بریزمشون دور .
باز دی روز همه اینجا جمع بودن، باز این هدا کوشولو رفته سر کمدم ،باز همون تیکه های شکسته اشو زده زمین شیکشته ترش کرده - یعنی پودرش کرده- یعنی من سر به کدوم بیابون بذارم الان:(( -  حالا خوبه این کفشاشو پوشیده بوده ، وگرنه چنان خین و خین ریزی راه می افتاد بیا و ببین - یعنی خوب ممکن بود پاهاش زخمی شه :دی - .
خلاصه اینکه آره دیگه ، چیه؟!! فک کردین رفتم اون پودر ِ ماگه رو ریختم دور یعنی ؟!! اصلندشم ، باز دوباره همون آییشو که میشد جمع کنم جمع کردم و باز گذاشتم تو کمد ، فقط جاشو عوض کردم ، اونم چی؟!! بردم گذاشتمش تو اولین قفسه از بالا ، که دست هیچ وروجکی بهش نرسه .

پ.ن
:( 

+ 16:35 ~ .
1387,03,30
صد و بیست و شیش

من از کجا باید میدونستم اون شلوار مشکیه رفته قاطی ِ لباس سفیدا ، من از کجا باید میدونستم که اینجوری میشه ؟!! که تمام لباسای سفید نازنینم به گند کشیده میشن ...همه اشون لکه گرفتن ،من الان به شدت از دست خودم کُفری ام ... !‌

+ 19:29 ~ .
   1      2      3      4      5      6   >>