پیــرهن پــَـری

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 20 خرداد 1387
کوفتگی

صندلی رو ازکنار پنجره خر کش میکنه میارتش جلو آینه ، میشینه اونجا ، اول موهاشو جمع میکنه پشت سرش ، بعد پا میشه و میره سر کشوی روسری آی من ، اون روسری سبز حریره رو برمیداره و میندازه روسرش ، بعد بال هاشو میبره پشت گردنشو گره میده ، از تو کشو نخ برمیداره و بعد نمیدونم چیکار میکنه ، چند دور میچرخونه دور انگشتش ، یه ورشو هم گره میده به پایه ی میز ، بعد ... ،اون داره صورتشو بند میندازه ، من دردم میگیره و هی جلو چشامو میگیرم ، میگه:دیوونه .
میرم پیش مامان ، با هم چایی میخوریم و یه کم غیبت میکنیم ، میخندیم ، دلم براش تنگ شده،از وقتی دارم دفتــ.رچه ی ممنوع رو میخونم بیشتر دلم براش تنگ میشه ، حس میکنم یه کم شبیه والریاس ،یعنی الان فک میکنم همه ی مادرا شبیه والریان فقط شاید کمی فقط کمی فرق داشته باشن ، دلم میگیره ، حرفاش که تموم میشه میام بیرون ، یه چرخی میزنم ، برمیگردم تو اتاقم ، هنوز نشسته جلو آینه ، نصف صورتش سرخ شده و انگار ورم کرده ،میشینم همونجا تا کارش تموم شه ، یه کاسه ماست میارم ، میره رو تخت دراز میکشه و من آروم آروم صورتشو با ماست نقاشی میکنم ،یه سیبیل کلفت ، بعد رو لپاشو گل گلی میکنم  و بعد یه هو مث دیوونه ها کاسه رو خالی میکنم رو صورتش و گند میزنم به روسری و پتو و ملافه هام ، جیغ میزنه ، در میرم با اون قیافه دنبالم میکنه پشت سر مامان قایم میشم ، مامانه قش قش میخنده ،خجالت میشکه و میره صورتشو میشوره ولی هنوز قرمزی پوستش نرفته ، نگرانه ، نگران اینه که نکنه تا ساعت ۱۱ که قراره اونا بیان هنوز صورتش خوب نشده باشه .خیلی احمقه ، خیلی ...
باورم نمیشه به این زودی همه چی رو یادش رفته ، اصلن باورم نمیشه ... !

+ 17:58