
![]() |
![]() |
![]() |
یه ماگ خوشِل ناز داشتم ، که هدیه ی الی بود ،سه ساله دارمش ، گذاشته بودمش تو کمدم ، بعد چن هفته پیشا این هدای ِ وروجک رفته بوده سر کمدم ، خواسته بوده این ماگ َ رو برداره ، دستش خورده افتاده زمین پخش و پلا شده ، خوب اون روز من هی بغضمو قورت دادم که مامانش نفهمه من ناراحت شدم ، گفت:آخی ، لابد هدیه ای چیزی بوده نه؟!! گفتم:اهم ، الی داده بودتش بهم :( ، ولی مهم نیست .
همونجوری که شکسته بود اینو جمع کردم گذاشتم تو کمدم باز ، دلم نیومد بریزمشون دور .
باز دی روز همه اینجا جمع بودن، باز این هدا کوشولو رفته سر کمدم ،باز همون تیکه های شکسته اشو زده زمین شیکشته ترش کرده - یعنی پودرش کرده- یعنی من سر به کدوم بیابون بذارم الان:(( - حالا خوبه این کفشاشو پوشیده بوده ، وگرنه چنان خین و خین ریزی راه می افتاد بیا و ببین - یعنی خوب ممکن بود پاهاش زخمی شه :دی - .
خلاصه اینکه آره دیگه ، چیه؟!! فک کردین رفتم اون پودر ِ ماگه رو ریختم دور یعنی ؟!! اصلندشم ، باز دوباره همون آییشو که میشد جمع کنم جمع کردم و باز گذاشتم تو کمد ، فقط جاشو عوض کردم ، اونم چی؟!! بردم گذاشتمش تو اولین قفسه از بالا ، که دست هیچ وروجکی بهش نرسه .
پ.ن
:(
چقدر بزرگ شدی تو ، چقدر مَرد شدی پسر ، دیگه روم نمیشه تو چشات زل بزنم ، دستت بندازم ، مسخره بازی در بیارم . شاید تو فهمیدی وقتی داشتم خودمو پشت سر بابا قایم میکردم که مجبور نباشم خیلی صمیمی سلام کنم ، واسه همون اومدی مث سه سال پیش بغلم کردی ، اون لحظه من گم شدم تو بغلت . من ِ کوچولو .
پیشونیمو بوسیدی و گفتی :همونقدی موندی ...! :)
تو ولی نه !
بزرگ شدی ، طولی - عرضی - قلبی ... !
من از کجا باید میدونستم اون شلوار مشکیه رفته قاطی ِ لباس سفیدا ، من از کجا باید میدونستم که اینجوری میشه ؟!! که تمام لباسای سفید نازنینم به گند کشیده میشن ...همه اشون لکه گرفتن ،من الان به شدت از دست خودم کُفری ام ... !
گوشیم به ملکوت اعلاء پیوست ، هیچی نشون نمیده ، دکمه هاش کار میکنه ولی فک کنم لامپ صفحه اش سوخته ، چی میگن؟!! یه چی گفتن ، نفهمیدم چی بود ، حالا یا مهتابیش بود ، یا لامپش بود ، یا چراغ نفتی ، یا هم لامپ کم مصرف صفحه اش بود .هر چی بود سوخته بابام جان ، سوخته.
خوب بی خیالش شدم ، خوشحالم دیگه مجبور نیستم قیافه ی یه وری ِ مُنگلانش رو تحمل کنم (ان ۷۳ نوکیا خره بود ، عققققق) .
رفتم باز سر وقت دومین گوشیم -آخی ، دوران دبیرستانم- ۳۲۳۰ نوکیا خره ، فک کن ،کلی خاطره دارم باهاش ، کلی تا هم دوسش دارم .اصلن دیگه با گوشی عوض کردن حال نمیکنم ، خوچم نمی آد ، پس همینی که هست ، هست .
پیرهن پری این روزها به از لحاظ روحی رفتاری تقسیم میشود به دو بخش ... !
بخش اول:
مربوط میشود به زمان بعد از خواب در ساعتهای ۲ ی ِعصر ، که همچنان کسل و بی حوصله و با درجه ی بالایی از خلق سگی ،چونکه ناهاری موجود نمی باشد از گشنگی ضعف می کنم ، دور و بر یخچال می پلکم چیزی موجود نمی باشد که این ضعف ناشی از گرسنگی را درمان بکند ، بنابراین ، سیب گاز میزنم و گاهی هم اگر پرینگلزی در بساطم باشد که نیست ،- آخه باس یه بار دیگه یه طعم جدید بزنه ، تکراری شد دیگه ،اَه - .پس متوسل میشوم به کتاب خواندن تا یادم برود که چقدر گشنه استم ،کتاب عشق در زمــ.ان وبــ.ا را هم همچنان در بغل میگیرم و از اینور به آنور میروم و همچنان لب و لوچه آویزان است و هیچ هم حوصله ی خواندنش نیست ،خوب از شانس گند من ، احتمالش زیاد هست که خانم آوا تماس حاصل کند و کمی حرف نامربوط بزند و خلق بنده را از اینی که هست تنگ تر کند ، خوب بنابراین من باز دندان دردم اُود میکند و بقیه ی قضایا ، مادر جان میگوید :مگه من صد بار به تو نگفتم جواب تلفنای این دختره رو نمیخواد بدی ؟!! بعد دردسراش مال منه .خوب من که گوشم بدهکار نیست . بنابراین یک عدد قرص مسکن میخورم و درد دندانم خفه میشود به سلامتی و بعدش هم عمرن اگر به آوا و حرفهای مفتش فکر کنم ، بنابراین یک تماس حاصل میکنم با یک آدم از خودم بیکارتر و دق دلیَم را سرش خالی میکنم و سبک میشوم و حالم خوب میشود ... !
میرویم به بخش دوم ،که بخش هیجان انگیزه است :
که تقریبن میشود بعد از ساعتهای ۷ شب ، که خوب ، انگار انژی از غیب میرسد و من شیلنگ تخته می اندازم و همچنان نیشم تا بناگوش باز است و انگار نه انگار که چند ساعت قبل اوضاع و احوالم چه گونه بوده است . خوب کمی فیلم می بینم ، ترجیح میدهم کُمِدی باشد که حالم بهتر شود ، مثلا ام روز فیلم مزخرف My Mom's New Boyfriend بود که خوب خندیدم کمی تا قسمتی ، و سعی میکنم یادم برود که وقت گرانبهایم را گذاشتم برای این فیلم ، بعد از دیدن فیلم کمی با مادر جان خلوت میکنم و مثل همیشه بیشتر او حرف میزند تا من ، و من شنونده هستم و هی فرت و فرت لبخند میزنم . بعد هم که ولو میشوم جلوی تی وی و فیلم می بینم و همزمان چرخی هم در اینترنت میزنم ،و در همین حین ثانیه شماری میکنم برای ساعت یک ربع به یازده که فوتبال دارد - همه این روزها فوتبال جام ملتهای اروپا را نگاه میکتتد ، شما چطور ؟!! - و بعد شاید آرمان بیاید و شاید نیاید ، شاید پسر همساده شونزده ساله هه که الان هیفده سالش شده بیاید یا نیاید ، اصلن به درک ،نیامدند هم خودم تنهایی نگاه میکنم ،نه ؟!! واللللا . بعد ممکن هست که حالمان گرفته شود مثل همین ام شب که طرفدار هر دو تیم بودیم و با اشک و آه فرانسه را بدرقه کردیم رفت و ایتالیا ماند - اینجور وقتا خیلی سخته ، اصن تو نمیدونی حالا توی بازی چشت به کدوم بازیکن باشه ، حواست به کدوم دروازه باشه ، اصن قاط میزنی ،انتخاب سخته ،خیلی :دی - .
خوب همیشه اسپانیا عشق است ، همیشه ی همیشه ی همیشه ، ولی خوب این سری من پرتقال :دی ، و اون هلند - رو که صد باریکلا بش بگین ماشالله - رو هم قاطی علاقه مندیهام میکنم، هر چند هنوز اول اسپانیاس :دی
بعد از اتمام بازی ها ، دو مرتبه می آیم و اندرون اینترنت گشت میزنم تــــــــــــــا ساعتهای ۴ و نیم ۵ ، بعد هم که لا لا ... !
پ.ن
که اینطـــــــــــــــــــــــور ...
> اصن وقتی فکرشو میکنم ، نه اصن وقتی فکر این مسافرت و میکنم ها ، میبینم اصن موودش نی ، یعنی الان من اصن آمادگی ندارم،آمادگی به کنار ، حوصله ندارم اصن - لوس نکن خودتو ، اَی ی ی ی ی -

> نمیدونم مشکل از مامان ِ یا من ، اصن اشتهایی به غذاهایی که درس میکنه ندارم ، اصن شما بگو غذایی درس میکنه آیا ؟!! نُچ.
من گشنمه :(
> من هیچیم نرمال نی این روزا ، دندونای بی عصبم ، عصبی شدن و واسه من شاخ شونه میکشن ... ! فک کن ! مغز سرم هم هی شل کن سفت کن در آورده ... خوب یا تو بی حسیت بمون ، یا مث همیشه صدات در نیاد دیگه ... مسخره .
>هه هه هه ، دروازه بانشونو دیدی ؟!!باسه تضعیف روحیه ی رقیب ، اَ نیمه ی دوم به بعد رفت لباس قرمززززززززززززز پوشید !! =))
چند روزه یه جوری ام ،خیلی کسلم ، دندونم درد میکنه -عصب کشی شده ، ۴ سال پیش ، میشه مگه که درد داشته باشه وقتی عصب نداره؟!! - ، حس میکنم یه چیزی -شاید رگ- از همون دندونی که درد میکنه رو دارن میکشن ، این درده میره میره تا پشت گوشم ، از اونجا میاد تا گردنم ، همونجا ثابت میشه و انگار که گره زده باشنش ، درد میکنه ... خیلی .. !
نصف سرم ، دقیقن نصفش ، یه هو بی حس میشه ، صورتم نه ، دقیق پشت سرم ، یعنی انگار حس میکنم کجاست ، توی کاسه ی سر ، مغزم ، دقیقن ، مغز سرم یه هو بی حس میشه.. ! چند ثانیه طول میکشه بعد عادی میشه ... !
باید تمام دفترچه ها رو بسوزونم ، کجا بسوزونم ؟!! نه ، باید برم جایی و گم و گورشون کنم ، توی فایل های اینجا هم باید کلی بگردم ، نباید چیزی باشه ، هیچی .
یه تیکه کاغذ دستشه ، تند تند تند اومده پیشم دادتش به من،میگم:چیه این قربونت برم؟!
میگه:این تویی .من نقاشی کردم.بعد اون انگشت اشاره ی کوچولوشو میاره رو همون تیکه کاغذی که دورشو قیچی کرده و میذاره رو اون قلبی که کشیده، میگه:اینم دلته . 
پ.ن
من باید چه جوری بگم حال الآنم رو ؟!!
> اصن یکی یه چی برداره بیاره بذاره جلوم بگه ترجمه اش کن ، عذاب الهی انگار بر من نازل شده . بلت نیستم اصن ، یعنی من برگردوندن یه کلمه به فارسی رو بلت نیسم ، حالا بخوام معنی یه کلمه رو به یکی حالی کنم ، باس پانتومیم اجرا کنم ، بعد اون چشاش قلمبه میزنه بیرون ، هویجوری زل میزنه به من ، و همه اش داره به این فک میکنه که این چه دیوانه ای بوده و ما خبر نداشتیم !!
فک کن !
اعصابم خورد میشه !!خیلی آ ..حالا واسه یه کلمه من انگده عذاب میکشم ، فک کن !!۱۰ تا برگه آچار بردارن بیارن ، که موضوعش مال نمیدونم چی چی ِ بزنسه !! بعد بگن بشین اینا رو ترجمه کن !! یعنی چی؟!! یعنی همه رو برگردون به فارسی !!! یعنی چی؟!! یعنی بشین جمله بندی کن !! وای خدا !!یعنی من رو به موت !! وقتی واسه ترجمه ی یه کلمه من گیر دارم !! حالا میگه بشین جمله ترجمه کن !!بیار رو کاغذ هم تازه ، با جمله بندی های صحیح !!
میخوام برم بهش پس بدم بگم نیتونم !!نیخوام!!حوصله ندارم !
والللللللا !!