
![]() |
![]() |
![]() |
> من قراره که خوب بشم ، یعنی باید سعی کنم که خوب بشم ، که .
هممم !سینما ۵ رو دیدین ؟!!ذهن زیبا رو گذاشت ... ! آره آره خوب ،میدونم اوووووووووووووووووه ساله که ساخته شده و خیلی وخته دیدین ،ولی خوب من الان دیدم ،و خیلی هم دوسش داشتم ،و کلی هم اچک ریختم - سلام صورتی ، شه کا رکنم خب؟!! دس خودم نبود ، نشد نبینم ، نشد بخونم ،اونم در حد بنززززززز ، در عوض تا صب میشینم میخونم ،تو هم بشین بخون ، اوکی ؟! -
> ام رو زنگ زد ، یعنی خواب بودم که زنگ زد ، بعد صدای ویژ ویژ ویبره بیدارم کرد ، تند تند تند ، وسایل کیفمو خالی کردم که گوشی رو پیدا کنم ، درش سُر خورد باز شد ، جای مِموریش یه هو تق زد بیرون ،نشد کاریش کنم ،دکمه سبزه رو زدم و گفتم:الو ، گف:خواب بودی ؟!!گفتم:نه ... !گفتم:خوبی ؟!!هیچی نگف ، گفتم:خوبی ؟!! گف:پیرهن پری ، بعد صداش نیومد ، گفتم:الو چی شد ؟!! گریه کرد ، دلم یه هو ریخت ،گفتم چی شده ه ؟! حرف بزن دیگه ... ! هیچی نگفت ،گریه کرد ،نفهمیدم چی شده ،صب کردم و ا زاینور دونه دونه ناخنامو جوئیدم تا وقتی گفت :من بعدن بِت زنگ میزنم ،بعد هم قطع کرد ، من یه کم دور سر خودم چرخیدم ، انگشتامو نگا کردم ، دیدم سرخ شدن ، میسوزن ،رفتم زیر آب سرد گرفتم ، آروم شدن ، بعد دوباره درد گرف ،همه اش انگار داش سوزن سوزن میشد ، رفتم با وازلین چرب کردم ، بعد هی فوتش کردم ، خوب نشد ، گریه کردم ،چِشَم به گوشیم بود که نکنه باز زنگ بزنه ، زنگ نزد ، مسج داد:ببخشید ،ناراحتت کردم ، دس خودم نبود . تو غلط کردی ... !یعنی چی ؟!!! زنگ زدم ، صداش خوب بود ،گریه نمیکرد ، به روش نیاوردم ، داشتیم حرف میزدیم ، تنها بودم ،بلند بلند حرف میزدم ،در خونه باز شد ،آرمان اومد ،با یه جعبه ، رف تو آشپزخونه ، همینجوری که داشتم حرف میزدم ، رفتم دنبالش دیدم گذاشت تو یخچال ، بعد یه سیب سبز برداشت و نشُسته گاز زد ، گفتم:دِ نکن اینجوری مریض میشی ،خوب بشور اول ... ! خندید ، نشُستِش ، گوشیش زنگ خورد ، گف:دارم میام ، ۵ دقه دیگه پایینم ، سیبو پرت کرد طرف من ،فک میکردم الان میفته رو زمین ، ولی رو هوا گرفتمش ، بازم خندید بعد زود رف بیرون در و هم بست ، من هنو داشتم حرف میزدم ، حالش خوب بود ،هیچی نگفت ، یه کم حرف زدیم و بعد هم قطع کردم ، حالش خوب بود ، خیلی هم خوب بود ،پس چرا داش گریه میکرد ؟!!نشد آرومش کنم همون اول ، خیلی بد شد ، خیلی بد ... !
آخر سر یه سیب سبز نشُسته ی گاز زده تو دستم بود فقط ، خوردمش -نشسته- و فکر کردم چرا من الان درس نمیخونم اصن ؟!! - سلام صورتی - نوک انگشتام هنوز دارن سوزن سوزن میشن ... !

:*اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه *:

ام روز یه روز خوبه
ام روز یه روز ِ بزرگ و خوبه
ام روز یه روز بزرگ و فراموش نشدنی و خوبه
ام روز یه روز ِ سبز ه ، برای هستی و مَردش ... !
پ.ن
براتون بهترین و قشنگ ترین آرزوها رو دارم .. !
خوشبخت باشین ، همیـــــــــشه ...
> وقتی من یه هویی یه فعل و انفعالاتی رخ میده و چی میشه ؟!! این میشه که چپ و راس از آسمون واسم شانس میریزه زمین ، دوس دارم خدا رو از اون بالا بکشونم پایین ، لپاشو یه ماچ کنم ، بعد هم بِش بگم:من عاشششششششششششقتم ، خیلی بیشتر تر از اونی که فکرشو بکنی :دی
خوب واقعنی توی این دو هفته ی اخیر انگده خدا من و شرمنده ی خودش کرده که من اصن نیدونم چه جوری جبران کنم براش ،از هفت خوان رستم ، چش بسته منو رد میکنه هویجوری ... !
خوب اگه بگذریم ا زاون قضیه ی امتحانک و سوال هایی که به کمک رزا و ؛ش؛ جان پیش من لو رفت و من رفتم سر جلسه نشسم و دیدم ای جاااااان ، سوالا کپ همونایی بود ه بهم رسوندن ، بعد هم سوالا رو سر ایکی ثانیه جوا بداد مو پریدم بیرون و خوچحال خوچحال ،
و همچینین اگه بگذریم از اون روزی که من امتحان فاینال لب داشتم و دو تا تست داشتیم همچی درااااااااااااااااااز که هر کدوم قد ۱:۳۰ ساعت طول میکشید و همه اش رو هم باید از روی رنگشون به خاصیت و اسم و هزار تا کوفت و زه رمارشون جواب میدادیم ، و از اونجایی که من در اکثر مواقع یه هو میبینی درجه ی کور رنگیم میزنه بالا ، غصه ام گرفته بود که جالا چه خاکی بریزم تو سرم ، که دیگه دیدم هی نشستن و غصه خوردن کاری رو از پیش نمیبره ، دس به کار شدم و از محلول دومی شروع کردیم ، باس بعد یه سری قره قاطی کردن مواد و اینا اینو میذاشتیم تو واتر بث واس ۳۰ دقیقه ، حالا من رفتم اینو گذاشتم و نشستم مث خر رپورت نوشتم تا ۳۰ دیقه شد و رفتم سر وخت محلول جان که یوهو دیدم ای دل غافل ، مال من کو پَ ، نمیدونم کدوم پدر بیامرز احمقی اشتباهی برداشته بود ، هر چی من راه افتادم و اینور اونور گشتن و استاده گلوشو پاره کرد که پاشین محلول بچه مردم وردارین بیارین و اینا ،فایده ای نداشت ، نه تو فک کن ،انگده این بنده خدا ترسیده بوده که حاضر شده بود از ۱۰ نمره ی ناقابل صرف نظر کنه ولی نیاد خودشو لو بده =)) ، خوب خلاصه نتیجه این شد که استاده گف:پیرهن پری جان ، اصن نمیخواد که تو این تست رو انجام بدی من نمره ی کامل رو برات میذارم ، برو سراغ تست دومی ، این یعنی چی ؟!!یعنی ده نمره هویجوری افتاد تو کاسمون ، :دییییییییییییییییییییی
حالا هی از انور اونور بچه ها چش غرررررررررررره ،من از اینور ذوق مرگگگگگگگگگگگگگگ ... !
و حالا مورد آخر این خر شانسی من د رطی دو هفته ی اخیر همانا دی روز بود ، که من هویجوری ، شسته رفته خونده بودم واسش ، و رفتم خیلی خوچحال خوچحال که یعنی یه سه -چهار ساعت قبل امتحان وخت دارم و میخونم ، همینی که رفتم وَلا گف:کجایی تو ای پیرهن پری که یه ربع دیگه امتحانه ، همینی که گف دیگه خلااااص ، رفتم تو شوک ، حالا جزوه بازه جلوم و دارم کرکری میخونم که تو غلط میکنی تو این دو روزه درس نخونی ،حالا بکش بکش . از شانس بد من هم این استاده خوب خوب خوب منو میشناسه و کل یهم ارادت داره بهم ، یعنی همه اش میگفتم برم جلوش هیچی بلت نباشم میکشه منو همونجا :(( ، همه هی گله گله میرفتن تو و شاد و شنگول برمیگشتن بیرون و من هنو نشسته بودم دم در آزمایشگاه و میزدم تو سرم که چرا فرمولا رو همه اش یادم رفته ؟!!! یه هو مسول آزمایشگاه اومد زود تند سریع اونایی که نیومدن بیان تو که گروه آخره ،حالا من هی از ترس نفسم در نمی آد واینا ، رفتم تو ، ا زدور منو دید استاده ، از هونجا گف: هِی پیرهن پری و حال و احولات و اینا ، حالا منو میگی ، مث مجسمه ی یخی واسادم جلوش ، بعد نگام کرد فمید حالم خوش نی ، برگش گفت:چی شده ؟!! گفتم:میترسم ،آمادگی ندارم :( ، قش قش قش خندید گف:نه چیزی نیس که ، یه برگه گذاش جلو و یه سوال پرسید ، ۴ تا مورد و باید میگفتم:حالا من اولی رو گفتم ، بعدی آ پریده بودن ، هی تلاش کردم هی تلاش کردم ، گفت:بشین اینجا ،آروم ، وقت داری بنویس همه رو ... ! خوب من هر چی فک کردم یادم نیومد ، گفتم:یادم نمی آد ،مهم نیس ،نمیخواد :( ، گف:خوب پس یه سوال دیگه ، بشین ری اکشن فلان رو بنویس و بعدشم فرمولای مولکولیشونو اسمای آی یو پاک رو بنویس ،یعنی گاوم زائید شونصد قلو ، آخه من گیرم به همین آس آخه :(( ، خلاصه هر جوری بود فشار آوردم به مغزم و بالاخره یه چیزایی نوشتم و موندم فقط تو اسم آخری ، که هر کاری کردم بلت نبودم بنویسم ، دوباره اومد بالا سرم گف:بنویس پیرهن پری بنویس ، کامل . من:(( ، هر کی از پیشم رد میشد با چش و ابرو یعنی میگف چی میخوایی ، منم هی با چش و ابرو میگفتم چی میخوام ولی کسی متوجه نمیشد ، چشم دنبال استاده بود که یه کم مظلوم نمایی منو ببینه بذاره برم بی خیال شه ، تا اینکه دیدیم رف سراغ یکی از بچه ها و به اونم گف برو روی برد یه فرمولی رو بنویس که نشنیدم اصن چی بود ، سرمو انداختم رو برگه و سعی کردم یه چی بنویسم ، حالا چه درس چه غلط ، وقتی نوشتم سرمو برگردوندم طرف برد ، دیدم دختره یه چیزایی نوشته ، دوباره دقیق تر نیا کردم ،دوباره دقیق تر ،دیدم اِ ه ه ه ه ، این که همون ری اکشن منه که ، تازه اسماشم زیرش نوشته ، تازه همونی که من توش گیرم هم نوشته ، حالا بدو تند تند تند کپی کردم اسمه رو ، بعد هم همچی مسیر نشستنمو تغییر دادم و انوری شدم که یعنی من اصن بُرد و ندیدم که بخوام از رو اون بنویسم ، تا اینکه استاده اومد و نشونش دادم و کلی به به و چه چه کرد و بعد هم گف تموم شد برو دیگه ، گفتم:همین ؟!!گف:آره برو دیگه نمره کامل رو گرفتی ، یه سوال فقط !!!!!!!!! :دیییییییییییییییییییییییییییی ،اونم نمره ی کاملو دااااد ،:دییییییییییییییییییی ، اونم به این شکل ...!
یعنی واقعن من هنوز باورم نمیشه که به این سادگی گذشت ، یعنی من واقعنی اصن نفهمیدم چرا انقده ساده گرف واسه من ،بقیه ی بچه ها که هی بدو اینور بدو اونور هی شیشه ها رو پر و خالی کنن و ببرن واتر بث و آیس بث و فیلتر پمپ و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه ، اونم دیگه حالا درس از آب در بیاد یا نه ،تازه بعدشم واسسن و سوال جواب شفاهی و اینا ، و یه چی عجیب تر هم این که چرا اصن به اون دختره ری اکشن منو گفته بود بنویسه اونم رو بُرد :))
دی روز خوب من دو تا امتحان داشتم ، که اون دومی رو حذفش کردن :دی
ای خدا شکرت که اینم به خیر گذشت !!
> یه مهمون داریم ٬ اصن اگه بذاره من از سر جام تکون بخورم ، همه اش هم میگه بشین حرف بزنیم ، یعنی این چن روزه من قد هرچی حرف نزدم تو این مدت رو دارم فک میزنم ، خسته شدم از حرف زدن ...الان هم یه دقه رفته بخوابه ، من از فرصت استفاده کردم اومدم نت ... !
فچ کن :((
بابا میگه ، اگه تو ترم تابستون نمیگیری یه مسافرت بریم ، خیلی وقته نرفتیم ، من:بابا بریم شیراز ، بعدش هم تهران ، اصفهان هم بریم ، زاهدان هم ، امممم ! بوشهر ، بوشهر هم بریم ، آره ،همینا دیگه ، خیلی خوب میشه !! بابا:
، من:کمه ؟!! خوب بعد که برگشتیم یه مدت که گذشت بریم یه سر تورنتو من فریده رو هم ببینم ، بعد از اونور هم میشه تازه رف عمه رو هم دید ، آها راسی مامان اون دوست کی بود که گفتی کاناداس ؟!! خوب یه سر اونجا هم میریم که مامان دوسشو ببینه ..فقط زود اقدام کن بابا ویزا دیر میدن آ ، بابا :
بابا : بابا بذار من حرفم تموم بشه ، من خواسم بگم اگه جور شد واسه یه هفته یه جا بریم مسافرت ، این برنامه ای که تو ریختی کم کمش ۴ سال وقت میبره !! من:اِ بابا ، میدونی من چن وقته نرفتم تهران ؟!! شیراز چی ؟!! تازه من اصفهان باس برم الی رو ببینم حتمن ، حالا اگه دوس نداری من خودم میرم بعد از اونور با جوجو میریم خودمون شمام دیگه تو زحمت نمی افتین ، بابا:لازم نکرده . من:خوب یعنی چی ؟!!من دوسامو برم ببینم ، نمیشه که اینجوری ... !بابا: جوجو که با باباش میاد ، الی هم حتمن تابستون میاد ، دیگه کی رو داری مگه تو ؟!! هی دوسام دوسام ...بقیه هم که اینجان ! اِ بابا ؟!! من میخوام برم امسال :( ، زاهدان دو نفر ، اصفهان یه نفر ، تهران ۵-۶نفر ، تااازه کرج هم هستن ، اونا رو دیگه با تهران اگه حساب کنم میشن ۷ نفر ،شیرااااز اوووه بذا حساب کنم ، میشن ۸ نفر ، پس بوشهر چی بابا؟؟ :(( ... بابا : یه هفته فقط ، جاشو خودتون تعیین کنین ، بعد هم خبرشو بدین به من ، بیشتر از یه هفته هم نمیشه .. !بیشتر از یه جا هم نمیشه ... ! مامانه داره میخنده قش قش قش ، عین خیالش هم نیس که برنامه های من داره به هم میریزه ... !
فک کن .. !
> شام - شام نداریم ساعت ۱۰:۳۰ می باشد تقریبن ، بابا نیامده است هنوز ، من حالم خوب است ، خبرهای خوب میشنوم بس که - سلام هستی :* - ، اصن هم مهم نیس که مثلن احیانن بنده ۵ شنبه دو تا امتحان دارم و یک پروژه هم هس که باید ۵شنبه تحویل بدهم و اینا ، اصن خودمو ناراحت نمیکنم و نمیدونم چرا زدم تو خط بی خیالی ، همیشه تو این شرایط نق میزدم زیاد و اعصابم خورد بود و استرس و حرص و این برنامه ها ، و خوب حالا بنده الان در آرامش کامل به سر میبرم و استرس و اینا یُخ ، فک کن ،بعد کلللی وخت اولین باری بود که با ایمان حرف زدم و آبغوره نگرفتم ، باید یه جا ثبت بشه کلن .. !
فردا بچه ها خونه زی زی اینا جمع اند ، و پیرهن پری شون کمه ،خوب در این مورد من یه کم دارم غصه میخورم که نمیتونم برم و لی خوب ایشالله دفه بعد ، مهم نی زیاد ، شه کا رمیشه کرد آخه؟!!! من خودمو بکشم هم باباهه راضی نمیشه ۴ ساعت رانندگی کنه(کم کمش ) که منو ببره و برگردونه که چی ؟!! بخواییم دو ساعت با هم باشیم ، همه اش میگه:وقت هست بابا ، اگه خدا بخواد آخر هفته !!! و آخر هفته ها هی میرن و میان و ما هم چشم به راه .. ):
هِم ، اصن نوشتنم نمی آد ، همینا رو هم هی دارم فک میکنم منویسم ، خیلی بده اینجوری ،الان آلما جان یوهو تو فک نکنی محض خاطر توا ِها یه وخ !! نه قربونت برم من ،باش شما ، من راحتم ... !:دی
برم واسه شام یه فکری کنم که این معده صداش در اومد .. !
بعد هم اینکه من چگده این دانیال حکــــ.یمی رو دوس دارم آخه ؟!!! صداش ماهه ، ماه :*
فیلم A mighty heart داره دانلود میشه، فقط ۴ دقیقه مونده تا تموم بشه ، حوصله ندارم بخونمشون ، آناتومی ، اعضا و جوارح ، تمام سوراخ سمبه ها را نام ببرید ، ماسلز؟ اُه یس دارلین ، یو شُود -ماست- نو ، مردمک چشم - نه نه ، عدسی چشم ؟!! یا نه ؟!همون مردمک چشم تنگ و گشاد میشود در تاریکی و نور زیاد ،illuminating spot in the visual field و در چه حالتی میتونه ممکن باشه ،نه نه ، یعنی از چه وسیله ای ؟!!کامپیوتر ، اگزکتلی هانی ... ! تمام اینا ثبت خواهد شد ، شما چشمتان دارد کور میشود ، عینک لازم هستید خانم - آقا- پدربزرگ -مادربزرگ پیرم که دلم چقدر بری تو تنگ شده این روزها ،هِم ؟!! مادر ِ ماما ، تو نه مادر بابا ،فعلن نه یعنی ، شاید ۶ ماه بعد ، شاید ... !وای وای وای رپورتهای شما استاد ،عقب افتادن همه اش ، نبودم ، و ننوشتم و ندارم ، یعنی اینکه هر چی لب نمره داره پَر؟؟؟ ، یعنی ارگانیک پَر ... ؟؟؟!یعنی دو ترم بعد پلیز ریپیت؟؟!!سه شنبه آناتومی پر ،
ای ول عزیزم ، فیلم دی ال شد ، موهاش فر فری ان ، یاد فرو افتادم ،کجایی تو دختره ی احمق ، اونقدر احمقی که فکر نمیکنی من دلم برای تو تنگ میشه؟ ،رفتی شوهر کردی و حالا هم گم و گور شدی و گوشیت خاموشه و حمید هم اصلن جواب نمیده ، نه مسج های منو نه الی رو ، تو احمقی ،یه احمق که من دلم براش تنگ شده ،بیا برای من خالی ببند ،قول میدم باور کنم و ذوق کنم و جیغ بکشم از خوشحالی و بغلت کنم ، بعد حمید برامون کباب ترکی بگیره و سه تایی بخوریم و حالشو ببریم ... !یادت هس؟!! نه یادت نیست ،تو شوهر کردی گرفتاری داری و همه اش دعوا میکنین با هم ،و صدات گرفته بود هر وقت با من حرف میزدی ... !
این آدمها هندی ان یعنی که توی این فیلم دارن میرن و میان، این حاج گیلانی چیه ؟!! درس بود؟!!حاج گیلانی ؟!! عجب !!باید وقت بذارم و ببینم این فیلم رو ، ولی خوب اول باید برم و سوراخ سمبه ها رو از حفظ شم و ماسل هاشونو ،اند آلسو مردمک ها و آناتومی آو بِرین ، فک کن ، میخندیدن ام روز همه اش ،سرشون پایین بود و سرخ میشدن وقتی داشت توضیح میداد reproductive system رو ، چقدر احمق اند نه ؟!! خنده هاشون رو باید سوم دبیرستان میکردند ،برای همون بخش آخر کتاب زیست شناسی ، آقای ؛ر؛ گفت: خوب بچه ها شما این بخش رو که مربوط به مردها هست خودتون توی خونه بخونین و این بخش که مربوط به خانوم ها هست رو من توضیح میدم ،یلدا بلند شد و گفت:آقا چقد نامردین شما ،واسه شیفت پسرا کل بخش رو توضیح میدین ،واسه ما فقط مال خانوما رو ؟!!آقا ما بلد نیستیم خودمون بخونیم !!!آقای ؛ر؛ سرخ شد و گفت:چشم ،توضیح میدم ،ولی اول مال خانم ها رو توضیح میدم !! ما گفتیم:باشه آقا ... ! و بعد همدیگه رو نگا کردیم و خندیدیم ،برای چی میخندیدیم ؟!!
و هیچ وقت اون بخش خونده نشد برای امتحان نهایی ، و همه اش حسرت خوردیم که چرا از آخر شروع نکردیم به خوندن که به اون بخش برسیم ،یادته سمی ؟!! آها ببخشید ،تو یادت نیست ، حالت هم خوب نیست ... !ببخشید عزیزم ، برو بگیر بخواب ... !بوس عزیزم ،بوس.
بابا صب میره ساعت ۸ ، شب میاد ساعت ۱۰:۳۰ ،مامان هم هیچی نمیگه ، اگه من جای مامان بودم غر میزدم ،و میگفتم دلم برات تنگ میشه زودتر بیا خونه ، نه ؟!! آخه این چه زندگی ای ِ که ما داریم ... !فک کن !!صدامو هم میبردم بالا مثل تو این فیلما هس ، بعد برمیگشت میگفت: تو خودتو ناراحت نکن عزیزم ،از این به بعد من به جای ساعت ۱۰:۳۰ ، ساعت ۱۰ برمیگردم ،خوبه ؟!! بعد من میگفتم:خیلی خوبه !! خیلی ... ! آهان راسی برای دارو اِ پونه رفتم داروخونه ،گفت بدون نسخه ی پزشک نمیشه .. ! کارت دانشجوییمو در آوردم و نشونش دادم ، دارو رو بهم داد ، چقدر احمق بود ،نمیدونس که من هیچی نمیدونم ،هیچی نمیفهمم ، تازه پیشنهاد کار هم داد و من مثل احمق ها قبول نکردم ،چون میدونم که هیچی بلد نیستم ... !
ساعت ۶ بیدار شدم از خواب ،حالا ساعت ۱۲ ظهره ،نمیخوام بخوابم که اگه بخوابم وقتی بیدار شدم گیج میزنم همه اش و هیچی از حفظ نمیشم ، بعد هم تازه ،من به این نتیجه رسیدم که زیادی میخوابم و بد میخوابم ، برای همینه که کسلم همه اش ،نه ؟!!
باید کم بخوابم و خوب ، که کسل نباشم ... !
اهم ،مثل احمق آ شدم .. !سرم هم درد میکنه تازه ...
> من دو تا آی دی دارم تو یاهو ، بعد آدمای ادد شده تو این دو تا آی دی با هم فرق دارن ، یکیش دوستای دوران مدرسه ان و معلم آ و بچه های وبلاگی ، اون یکی دوست و آشناهای فامیلی و عمه و عمو و دائی و اینا ،بعد بعضی وختا من میزنه به سرم هر دو تای اینا رو با هم با زمیکنم، بعد حالا اگه از هر دو گروه اینا یکی دو نفر آن باشن و من بخوام همزمان با هر دو گروه بچتم ، ۵۰٪ مواقع هنگ میکنم ، یعنی چی ؟!!
میگم الان بهت!!
فک کن!!
دی شب ، من داشتم با آلما سر اینکه آدرس وبلاگمو نمیدم و اینا بحث میکردم ، بعد اون داشت میگفت:یا آدرسه رو میدی یا خودم میرم پیداش میکنم ،بعد تهدید های جانی هم میکرد تازه ، حالا این به کنار ، ا زاونور من داشتم با آقای ؛ق؛ معلم عربی سال دوم دبیرستانم چت میکردم و حال و احوالپرسی و دانشگاه چطوره و مامان خوبه و بابا خوبه و اینا ، حالا فچ کن !!از اینور من با آلما گیس و گیس کشی ، ا زاونور حال شما خوبه و کلی پاستوریزه گی ... !
تا اینکه آلما یه چی برگش گفت : من تو جوابش گفتم:خفه خفه تو غلط میکنی همچی کاری کنی !! بعد هم خیلی قشنگ سند رو زدم و رفت ، بعد رفتم سراغ آقای ؛ق؛ اول رفتم حرفای قبلی رو مرور کنم ببینم بحث راجع به چی بود ، یه هو دیدم آخرین جمله ، اینه:خفه خفه تو غلط بی جا میکنی همچی کاری کنی، بعد رفتم خط بالایی دیدم آقای ؛ق؛ گفته بودن که ، اگه جور بشه با خانم تابستون میخواییم بیام اونورا یه سری بزنیم به بچه ها ،که بعدش من این جمله ی گهر بار رو سند کرده بودم ،
حالا اون لحظه یعنی قیافه ی من دیدنی بود =)) ، دس و پامو گم کرده بودم ، مغزم قفل کرده بود ، بعد چن لحظه آقای ؛ق؛ با یه علامت سوال ادامه داد ، منم همیمجوری زل زده بودم به جمله هه ، که اصن چه جوری این رف اینجا آخه؟!!
برداشتم نوشتم: واای آقای ؛ق؛ شرمنده ، من نمیدونم این جمله از کجا اومد یه هو ، ببخشید اشتباه شده انگار ... ! جواب نداد ،من بیشتر تر ترسیدم ،گفتم:ای داد بیداد ، نکنه واقعنی فک کرده من بااینم، بعد اعصابش خورد شده پا شده رفته ، بعد دوباره گفتم:آقای ؛ق؛ اشتباه شده بود ، ببخشید :( ... دوباره تا چن لحظه جواب نداد ، من داشتم اینور بال بال میزدم ، خواسم مامانو صدا بزنم بیاد کمک، که دیدم یه هو جواب داد که =)) ، من اینجوری :
، هیچ عکس العملی نشون ندادم ، باز دوباره همینو فرستاد ،بعد دیدم نه مث اینکه این تمام مدت در این حالت به سر میبرده است ، فک کن !! بعد جواب داد ، خواهش میکنم خانم پیرهن پری ، نترسین نمی آییم پس :)) ، من اینجوری :-S ٬ بعد دوباره خنده هه رو فرستاد ، تااازه چن لحظه بعدش من به حالت عادی برگشتم ، بعد دوباره کللی خندیدم با هم !!
وااااااای یعنی داشتم قبض روح میشدم هااا !
خیلی آقای محترمی هس آخه ، بعد فک کن ، یه هویی اینجوری بشه !!فک کن !!واااای خیلی بد بود !!
>حالا اینا به کنار ، من با این خواننده ی جدید زورکی چیکار کنم که رفته آدرس اینجا رو از زیر سنگ پیدا کرده آخه ه ه ه ه 
> روی صفحه ی این لپ تاپ ، من میتونم خط کش بذارم و اندازه بگیرم مقدار گرد و خاکی که جمع شده ، عموهه رفته شیشه پاک کن آورده با دسمال کاغذی =)) ،آسیناشو زده بالا ، میگه خوب بگو بسم الله !!من آماده ام ، من: ((= ، به این جدیتی که این بود اگه بعد خنده عصبانی نمیشدم قطعن کار خودشو میکرد :ا ...
> کل مایکروسافت آفیساش از فعالیت باز ایستاده اند ، یک فاتحه مرحمت بفرمایید !!
> من نمیدونم تو مراسم فارغ التحصیلی هر کی که تا حالا رفتم آ ، اصن اختیار اچک ریختنه دس خودم نبوده ، مخصوصن وختی پا میشه از بین اون جمعیت ، بعد با قدم های محکم و با سلابت(صلابت ) میره به سمت اونایی که واسسادن و دست میده و اون مدرکه رو میگیره،بعد تمام همراهاش بلند میشن و دست میزنن و جیغ میزنن و دست براش تکون میدن و اینا ، من دی شب خیلی گریه کردم ، از خوچحالی زیادی بود آ ،بعد همه اش فک میکردم ، یعنی میشه منم یه روز همینجوری بشه ؟!!من مطمئنم اون روز من از شوق گرفتن اون مدرک - خلاص شدن ، یک جورایی نفس راحت کشیدن - از سر جام که پا میشم تا برسم بهشون دارم میدواَم ، که زودتر تموم بشه ، که نکنه یه هو خواب دیده باشم ... !یا هم شاید جای اون دخرته باشم که وقتی مدرکشو گرفت و داشت میومد پایین از رو پله ها ،یه هو یه قدمشو اشتباه برداشت شترق خورد زمین ، فک کن!!من خوب این کارا ازم بعید نیس که ، دیدی یه هو اینجوری شد =))
> ام شب هم اون کوچولوها مراسم فارغ التحصیلی دارن ،عجب همه این روزا دارن راحت میشن و ما هنوز اول راهیم :(( ،
فک کن ، آخه کِی جی رفتن دیگه این برنامه ها رو داره تو رو به خدا ؟!! اصن حوصله ندارم دیگه اینجا هم پا شم برم اچک بریزم ، قرار شده برم بخندم =))
> خانم اعصاب (آیدین) برگشته به فری گفته ، این پیرهن پری رو تو چقد میشناسی ؟!! فری گفته:ما عمریه داریم با هم زندگی میکنیم ، نون و نمک همو خوردیم ، - ۶ ماهه همو میشناسیم فقط ، اونم در حد سلام علیک و بعضی وقتا بگو بخند الکی - خانم اعصاب گفته:خوب یعنی تو خیلی دوسش داری ؟!! گفته: آره خوب ،از جونم هم بیشتر دوسش دارم ، خانم اعصاب گفته:جدن ؟!! خوش به حاااالش !!!
فری اومده تند تند تند اینا رو میگه به من ،من اصن نابوووووووووووووووووووودم از خنده ، در حالت مرگ =)) ! چرا این مدلین ایناااا ؟!! -خانم اعصاب و امثالهم -
همه میشناسنش آ ، واسه خاطر همین اینجوری دسش میندازن ،هم دلم میسوزه براش ، هم میگم حقشه ،نه آخه آدم تا چه حد یعنی ؟!!
>آها راسسی ،چند روز پیشا پام به یه وبلاگ باز شد بعد اونجا از یه فیلمی خیلی زیادی تعریفات کرده بود که اله و بله و جیمبله ، منم جو گیر شدم بدون اینکه برم در موردش یه کم سرچ کنم ببینم چی هس اصن ، دانلود کردم ، ۱۰ دقیقه ی اولشو دیدم در حالت تشنج به سر میبردم ، زود تند سریع حذفش کردم ، ووووووووووووووووی چی بود این ؟!!عمرن نمیگم اسمشو بهتون :دی
> باز پراکنده گویی های من گل کرد آ =))
قول دادم
باس برم جایی
از اون وقتاس که جون به جونت کنن حوصله ی تکون خوردن نداری ، یه امتحان فاینال از سر گذروندم ، کشک که نیس که ، فآآآیناله ، حالا من پاشم برم به قولم وفا کنم تا ساعتای ۱۲ شب گیر می افتم،
بابا حوصله ندارم من :((