من چند سال پیش دوست داشتم نقاش کتاب کودکان باشم . قرار هم بود از دومین کتاب الی شروع کنم .طرح هاش رو آماده کرده بودم . الی خوشحال بود ، من هم .
ولی نمیدونم چرا هیچ وقت کتاب دوم الی منتشر نشد و هیچ وقت طرح های من به سر انجام نرسید و من نقاش کتاب کودکان نشدم .
پ.ن
یادم رفته بود . با دیدن این عکس پایینی دوباره یادش برگشت .تلخ بود ولی .
گریه کردم.
![]() |
![]() |
![]() |
+ خسته شدم بابا،میخوام برگردم
- نه ، ببین بابا ، من برنامه ریزیم دقیق و مرتبه ، باید از رو برنامه پیش بریم .
+هآ ؟
- طبق برنامه ریزی من ، فردا رو وقت داری تا ساعت ۱۲ ظهر بخوابی .
+ هآآآآآآ !
پ.ن
یعنی الان من حدود ۱۰ -۱۲ روزه فقط شیش ساعت خواب دارم . بقیه اش رو داریم این شهر بی در و پیکر رو متر میکنیم - من البته با لب و لوچه ی آویزون و کوفتگی فراوان و خستگی و بی حوصله گی - با این اوصاف ، فردا تا ساعت دوازده ظهر بهشت از آن من است .
خود ِ بابا رو شما حساب کن خستگی ناپذیر یعنی شدیــــــــــــــد ها ، شدیـــــــــــــــــــــــد .
درست شد
قالب وبلاگُ میگم :دی
~
رفتن بیرون همه
من موندم
نرفتم
یعنی حوصله اشو ندارم
سیریشه
فضوله
اعصاب خورد کنه
چرند بافه
گفته ام که کسی را دوست میدارم
گفته ام که به کسی نگویید که کسی را دوست می دارم
و به شما گفته ام که به کلاغ ها گفته ام که کسی را دوست میدارم
و به شما گفته ام که به کلاغ ها گفته ام که به کسی نگویید که کسی را دوست میدارم...
و حتا به کسی که دوست میدارم
گفته ام
که به کلاغ ها گفته ام
که به کسی نگویید
که کسی را دوست میدارم
حدیث لزرغلامی
koo.blogfa
خواب فاطی رو دیدم دیشب .
ام روز ظهر زنگ زد خودش . گفت خوابمو دیده بوده دیشب.
کآش واسه همه همینجوری بود . خوا ب هرکی رو میدیدی ، همون لحظه تو هم تو خوابش بودی ، بعد دلش تنگت میشد و فردا ظهرش ، اصن نه ، همون لحظه بیدار میشد و گوشی رو بر میداشت ، شماره اتو میگرفت و صداشو میشنیدی که داره میگه:خوابتو دیدم ، دلم برات تنگ شده .
دلم گرفته قد ِ قد ِ قد ِ ، نداره ، قد ِ چی بگم آخه ؟!!
میگه داری خودتو لوس میکنی ، نه نه نه . دلم گرفته ، تنگه . اومدم باز برگردونم قالبو ، دیدم نمیشه ، اعصابم خورد شد . گندت بزنن .
بابا نشسته الان نیم ساعته زل زده به من، خوب اومدی اتاق من چیکار آخه؟!! این آقاهه عصرونه آورد ، گفتمش امشب فوتبال رو نشون میده تی وی تون ؟!!گفت آره... ! -این خیلی خوبه -
ویلا وایرلس نداشت ، خوبه که اینجا داره ، فردا باز داریم میریم، وایرلس هم نداریم دیگه .دوس دارم بنویسم همه اشو ، از اول تا آخر ، که چه شوق و ذوقی بود اولش و چقد خستگیه الانش ، همی الان دوس دارم برگردم خونه خودمون ، اتاق خودم ... خستمه .
یه ماگ خوشِل ناز داشتم ، که هدیه ی الی بود ،سه ساله دارمش ، گذاشته بودمش تو کمدم ، بعد چن هفته پیشا این هدای ِ وروجک رفته بوده سر کمدم ، خواسته بوده این ماگ َ رو برداره ، دستش خورده افتاده زمین پخش و پلا شده ، خوب اون روز من هی بغضمو قورت دادم که مامانش نفهمه من ناراحت شدم ، گفت:آخی ، لابد هدیه ای چیزی بوده نه؟!! گفتم:اهم ، الی داده بودتش بهم :( ، ولی مهم نیست .
همونجوری که شکسته بود اینو جمع کردم گذاشتم تو کمدم باز ، دلم نیومد بریزمشون دور .
باز دی روز همه اینجا جمع بودن، باز این هدا کوشولو رفته سر کمدم ،باز همون تیکه های شکسته اشو زده زمین شیکشته ترش کرده - یعنی پودرش کرده- یعنی من سر به کدوم بیابون بذارم الان:(( - حالا خوبه این کفشاشو پوشیده بوده ، وگرنه چنان خین و خین ریزی راه می افتاد بیا و ببین - یعنی خوب ممکن بود پاهاش زخمی شه :دی - .
خلاصه اینکه آره دیگه ، چیه؟!! فک کردین رفتم اون پودر ِ ماگه رو ریختم دور یعنی ؟!! اصلندشم ، باز دوباره همون آییشو که میشد جمع کنم جمع کردم و باز گذاشتم تو کمد ، فقط جاشو عوض کردم ، اونم چی؟!! بردم گذاشتمش تو اولین قفسه از بالا ، که دست هیچ وروجکی بهش نرسه .
پ.ن
:(
تو !
یعنی یک ناهنجاری ِ بزرگ
یک ناهنجاری بزرگ ِ لاینحل ...



